شهاب الدين احمد سمعانى
271
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
رموز نبوى آمده است : انّ فى الجنّة ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر . در محكم تنزيل آمده : فَلا تَعْلَمُ / a 88 / نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ . الآية ، سرّى بايد از سرور مشاهدت مدهوش ، ميان صفت اوّليّت و آخريّت بىهوش ؛ اگر در كلّ عالم ذرّهاى در همّتت آيد در راه وى درست نيستى و اللّه لا يصل الى الكلّ الّا من انقطع عن الكلّ . اعتقاد آن است كه شب معراج اگر سيّد سادات و منبع سعادات طرفة العينى به هيچ ذرّه باز نگريستى هم آنجاش بداشتندى و به قبّهء قرب قاب قوسين نرسانيدندى . آن سلطان غلامى را كه در مجلس او بود فرمود كه شراب دهند ، اوّل ساقى را گفتند : قدح به او ده ، نستد ، نديم را فرمود ، هم نستد ، وزير را فرمود ، هم نستد ؛ سلطان به خودى خود برپاىخاست و قدح پيش غلام داشت ، هم نستد ؛ وى را گفتند : چرا نمىستانى ؟ گفت : از ناستدن ماست كه سلطان پيش ما برپاست . در اين راه همّتى بايد سركش ، نفسى باركش . با دنيا اين عهد برگرفتهاند كه يا دنيا اخدمى من خدمنى و من خدمك فاستخدميه . هر كه به خدمت ما مشغول گشت ، كمر غلامى او بر ميان بند ؛ و هر كه خادم تست ، لگام تسخير بر سرش كن . عبد الواحد بن زيد ، بو عاصم بصرى را گفت : چه كردى در آن وقت كه حجاج ترا طلب كرد ؟ گفت : بر غرفهء خود نشسته بودم ، چون عوانان حجّاج درآمدند آن غرفه حركتى كرد و مرا بر كوه بو قبيس انداخت . گفت : آنجا چگونه مىبودى و قوت از كجا به دست مىآوردى ؟ گفت : هر شبانگاه پيرزنى وقت افطار بيامدى و گردهاى دو بياوردى و به ما دادى . عبد الواحد گفت : تلك الدّنيا امرها اللّه تعالى ان تخدم ابا عاصم ، آن پير زن دنيا بود ، ربّ العزّة وى را فرموده بود كه برو به غلامى بو عاصم شو . سرى سقطى بزرگ عالم بوده است ، خواهرى داشت كه خدمت او كردى ، روزى در خانهء سرى آمده پير زنى ديد كه خانهء او مىرفت ، آن خواهر را غيرت آمد به گله پيش احمد حنبل شد ، احمد به نزديك سرى آمد و قصّه با وى بگفت ، سرى گفت : ما را از خواهر هيچ گله نيست ، امّا آن پير زن كه وى ديد دنيا بود ، گاهگاهى بيايد و خاك خانهء ما به شوره 56 برد . بلند همّت باش و قدم بر تارك موجودات نه ، و به هيچچيز باز منگر ، كه به هر چيز كه باز نگرستى ، افتادى . لا تلتفت فانك ان التفت سقطت . آدم عزيز عالم بود و بركشيده و برگزيده بود وى را در بهشت بردند و آوردند و به انواع حلى و حلل بياراستند و ملايكهء ملكوت را كه تسبيح و تقديس قوت ايشان بود پيش سرير