شهاب الدين احمد سمعانى
268
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
قدم كه در آستانه نهاد ، گفت لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك . كسانى كه قدم متابعت در راه مهتر دارند لا بدّ ايشان را معراجى بود بر قدر وقت ايشان ، و معراج ايشان گفته آمد كه از راه نياز به همّت آيند و از راه همّت به طلب ، آنگه چون مرد صاحب همت پاى در عالم طلب نهاد با او خطاب كنند كه تو او را به طلب خود نتوانى يافت ، ليكن اگر طلب نكنى مشرك باشى ، و اگر گويى : طلب كنم تا بيابم هم مشرك باشى . على القطع و التحقيق اگر كلاه گوشهء شحنهء طلب ازل از حجرهء خاص كرم پيدا نيامدى همه عالم در پنداشت خود بر باد بودندى . طلب از يافت برمىآيد نه يافت از طلب . استاد بو على دقاق گفت - رحمه اللّه : عندك انّه لا بدّ لك من الرّزق و عندى انّ الرّزق لا بدّ له منك . ترا چنان معلوم گشته است كه ترا از روزى چاره نيست 46 . و بو على چنين مىگويد كه روزى را از تو چاره نيست . اى درويش حقيقت دان كه هيچ چيز بر تو فريضهتر از طلب او نيست . اگر به دكّان شوى او را طلب ، و اگر به مسجد شوى او را طلب ، و اگر به خرابات شوى او را طلب . / a 87 / بيت من به خرابات و يارِ من به خرابات * با قدح مى درآمده به مناجات و گر عزرائيل به تو آيد نگر كه از طلب فرونايستى ، عزرائيل را گو : تو كار خويش مىكن تا من كار خويش كنم . بيت روزى كه روان شود روان از برِ من 47 * جز نامِ تو بر نيايد از دفتر من گر تو سرِ من ندارى اى دلبر من 48 * خاك كف پاى تُست ، تاجِ سرِ من ديگر 49 بستم كمرِ وفات و نگشايم من * ور جور كنى به عذر پيش آيم من بفزاى جفا كه مهر بفزايم من * آخر غم هجرانِ ترا شايم من ديگر جز عشق تو عشقها فراموشم باد * دردِ تو به جاى تو در آغوشم باد تا جوهر جان به دُرج تن دردادم * در بندگى تو حلقه در گوشم باد 50 هزار هزار تير خدنگ زهرآلود را حريرهء حلق عشق خود 51 بايد ساخت تا اين قدم در عالم