شهاب الدين احمد سمعانى

261

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

آن خلعت و رفعت بديد ، برقع سكوت از چهرهء عهد فروگشاد و به زفان شكر پيش آمد ، گفت : سبحان اللّه ، ما در حجاب گنگى بوديم ليكن بر دست مهتر گويا شديم . چون در دست ابو بكر و عمر نهادند همچنان گويا بود ، چون بر دست ديگران نهادند گنگ شد به حال خود ، و آن سرّ متوارى گشت . عجب كارى است ، عهد 11 مصطفى عهدى بود كه از سنگ و گل بوى دل مىآمد ، و اكنون عهدى است كه از دل بوى سنگ مىآيد . ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً . آسمان سوختهء اين حديث است و زمين طالب اين حديث است و هر روز آفتاب سر از برجى ديگر برآرد ، گويد : در آن برج رفتيم و تسبيح خود گفتيم ، بو كه از اين برج نو برآييم خلعت نو يابيم ، و آن ماه مىبالد به اميد خلعتى ، پس به كم‌كاستى باز گردد هم طالبى است سوخته . و اگر در آتشكدهء گبركان شوى آن آتش به زبان حال با تو مىگويد كه ما خود در سوزش خويش پرواى اين بىحرمتان نداريم ، و گر در بتكدهء بت‌پرستان شوى همچنين يا بى . رسول - عليه السّلام - چون در اين عالم آمد ، اوّل سجدهء شكر ايشان كردند ، در خانهء كعبه مشتى سنگ بود به هم بازنهاده ، سيصد و شصت بت ، چون محمّد نقاب عزّت از چهرهء مقدّس / a 84 / برگرفت ايشان همه به روى در افتادند سجده را . بيت چون تو نمودى جمال ، عشقِ بتان شد هوس * رَو كه ازين دلبران كار تو دارى و بس با رخِ تو نيست عقل جز كه يكى بو الفضول * با لبِ تو نيست جان جز كه يكى بو الهوس از آدمى بازپس‌تر هم آدمى است ، آسمان و زمين و عرش و كرسى و ملك و فلك ، و از اعلى العلى تا تحت الثّرى هر چه نام چيزى بر وى افتد در جست‌وجوى و تك و پوىاند ، اين آدمى است كه صفتش ظلومى و جهولى است ، ضعيف ستمكار خاكسار نگونسار ، به همه ترازوها كم ، در همه نقدها نفايه ، با بىوفايان هم‌زانو نشسته ، و با دشمنان ما ساخته ، دوستان ما را بر خود آزرده ؛ اگر كسى ترا پرسد كه تو كيستى ؟ نگر تا حديث مسلمانى نكنى ، كو مملكتى بود آراسته ، باغى بود پيراسته ، چون ما چشم زدنى مىبايست 12 ، اگر مردى دولتى اى نفسى در كار ما كن ، دست شفقتى به سر ما فروآر 13 ، كه از ما گداتر هم ماييم . صدقه به مستحقّان دهند