شهاب الدين احمد سمعانى
259
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
از عربده در جهان نگنجيم * گر ليف قرابهاى ببوييم ما خود همه جمله عيبناكيم 5 * پس عيب دگر كسى چه جوييم ما راه ز چاه مىندانيم * بيهوده رهِ هوس چه پوييم 6 ناخورده هنوز زخم چوگان * سرگشته شده بسانِ گوييم دريغا كه سالكان راه را هزار هزار قوافل معانى و اسرار در رسيد و آواز جرسى نصيب شما نيامد . ما كيستيم ، اصغر العبيد و احقر اهل التّوحيد . / a 83 / در هجا واو عمرو ، در خطّ الف وصل ، در نحو از باب ما لا ينصرف ، در نسب از زمرهء من لا يعرف ، در عجم نقطهء با ، در ندا حرف ترخيم ، در ؟ ؟ ؟ سباع و كلبهم باسط در طيور فراش مبثوث ، در ميان خلق نحس فلك ؛ ابو فلان البائس 7 . به اندكى قانعيم ، به وعدهاى شاكريم ، و به نهمتى از لقمهاى متشبّعيم . اى جوانمرد ! نه هر چه در دريا بود درّ بود ، و نه هر چه در شب بود بدر بود كه تمساح و مصباح هم بود . و ما كلّ ما فى السّماء نجوم مضيئة بل فيها ايضا رجوم الى الشّياطين ؛ و لا كلّ من هو جندىّ و طىّ البساط قدمه بل منهم من ليس الّا اسمه او رقمه و كلّ للملك خدمه . نه هر كه بر درگاه سلطان بود ، نديم بود از هزار يكى نديم بود و ديگران در بلاى بعد مقيم بود . ابو القاسم نصرآبادى را گفتند : از آنچه مشايخ گذشته را بود ، ترا چيزى هست ؟ شيخ گفت : درد نايافت آن هست . در جمله يا دلى بايد كه در وى درد و مصيبت نايافت بود ، يا شادى و عزّ يافت بود . نگر تا فارغ نباشى طرفة العينى كه انّ اللّه يبغض الصّحيح الفارغ ؛ و گر گويى در كارم ، نيك بنگر تا كارت چيست ؟ 8 مستعمل شيطانى يا در عمل رحمانى . هر روز بامداد به دكّان روى و شبانگاه به خانه آيى ، بنگر تا جهودان و گبران همين مىكنند يا نه ؟ نماز از براى آن كنى تا خداى بر نعمتت بركت كند ، و حجّ براى آن كنى تا خلق ترا حاجى گويند ، و گر غزو كنى همچنين مغرورى ، و در اسم و رسم بازماندهاى . و آنچه سرّ كار است در غيب ستر خويش سلطانوار بر سرير عزّت تكيه زده ، هرگز به حجرهء اينچنين كس نيايد ، و نه نيز او را به خود راه دهد . آرى جان و جهان من ! اين حديث مردان است نه حديث تردامنان است ، اين حديث كار افتادگان است نه حديث خويشتن ساختگان است ، اين حديث مشتاقان است نه حديث مطوّقان است ، اين حديث ابطال است نه حديث بطّال است . مرد چون عيساى مريم بايد كه هيچ جاى قرار نگرفتى ، گرد عالم سياحت مىكردى ، گفتند : سبب اين چيست ؟ گفت : بو كه صدّيقى قدمى جايى نهاده باشد پاى بر آن خاك نهم ، آن خاك