شهاب الدين احمد سمعانى

248

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ . و اين نجوم كه بر رقعهء كبود در پيش تخت ماه شاه شكل سماطين بركشيده‌اند براى آن‌اند تا حراست اسرار حضرت احمد 33 كنند ، و اگر يكى از ايشان در مهمهى قفر گم گردد دليل او باشد . ميكائيل اجرادهندهء لشكر اوست ، جبرئيل اسفهسالار صفدر اوست ، ابراهيم كه اساس بيت الحرام برآورده به بريق برق حشمت او برآورد 34 ، موسى به‌طور سينا قصّهء شوق او گفت و به آخر با غصّهء فراق او خفت . عيسى كه مرده زنده گردانيد آن روانى دم دهان او از آن بود كه در بدرقهء مبشّرى قدوم قدم او بود ، از تورات وصف شرف و تفضيل او خواند ، و در انجيل اعزاز و تبجيل او ديد . مصطفى گفت : چون مادر ما به ما بار گرفت ، چنان ديد به خواب كه نورى از وى پديد آمد كه همه عالم بگرفت . اى جوامرد ! دار الملك سلطان در جملهء ولايت او يك شهر بود ، ليكن سياست و حشمت و ردا و هيبت 35 او اطراف ممالك فروگرفته باشد . هفت هزار سال كه روزگار بقاى دنياست مملكت غلامان ماست ، ليكن دار الملك وجود ما پانصد آخرين بود ، و نه هر كجا كه سلطان نرسد منشور او آنجا روان نباشد . پاكا خداوندا كه بنده‌اى آفريد كه كلاه گوشهء دولت جلال او در فرق فرقدين سايد و هودج عهد او 36 قبّهء قربت قاب قوسين آيد و محمل سيادت و علاى او بختى كون نكشد ، و اين عصابه بر پيشانى مجد او بسته 37 كه لعمرك ، و اين طراز اعزاز بر آستين عهد او بود كه محمّد رسول اللّه ، و اين رايت ولايت بر در سراپردهء سرّ او زده 38 كه إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً . در اين همه بزرگى و جلال طرفة العينى او را به خود نظرى نبود . آن روز كه فتح مكّه بود و آن دو مرد را پيش او آوردند از هيبت او لرزه بر اندام ايشان افتاد ، او گفت صلّى الله عليه : هونا على انفسكما فانما انا ابن امرأة من قريش كانت تأكل القديد . اى محمّد اين چندين خلع كرامت در گردن تو افكنديم ، هان و هان تا سرافرازى نكنى كه اين همه فيض فضل صمدانى ما بود ، امّا آن تو اين بود كه أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى ؛ ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ . گاهش اين خطاب مىشنوانيدند و گاه مىگفتند كه لولاك لما خلقت الكونين ؛ ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ . آن مهتر را شربتهاى گوناگون مىدادند و لباسهاى گوناگون مىفرستادند ، چون از حجرهء خاص عبوديّت به بارگاه عام نبوّت بيرون آمدى خلعت انعام لعمرك در جيد دولتش افكندندى ، و