شهاب الدين احمد سمعانى
246
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
عرش و مسند قاب قوسين با شمامهء ذكر تو بود و از هر مايدهاى ترا مادّهاى آورد و از هر مقامى پيامى و از هر منزلى نزلى . آرى مهتر كريم آن بود كه چاكران را فراموش نكند . در غار مىگفت : انّ اللّه معنا ، در صدر قاب قوسين مىگفت : سلام علينا . فردا لواى حمد در دست گرفته و بر شرف مقام محمود بساط دولت گستريده و مىگويد : امّتى امّتى . در دنيا شادروان شريعت را بسط كرده و در عقبى لواى حمد نصب كرده . باش تا فردا كمال حشمت او بينى كه آدم دنيا را بر فتراك آدم آخرت بندد 25 . آدم آخرت مصطفى است كه اوّل كسى كه از شكم زمين سر برآرد ، او باشد در به دو كار از اين موجودات 26 كه مرئى و معلوم است نام و نشان نبود . كان الله و لم يكن معه شىء . آسمانى و زمينى بيافريدند و از آن يكى بساط ساختند و از اين ديگر سقف . وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً ؛ وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِساطاً . آفتابى و ماهى در وجود آوردند ، يكى را مطبخ سالار تو ساختند و ديگرى را صبّاغ تو گردانيدند ، و آنگه سمط درّ به دست قدرت بر گردن فلك بستند و اين شادروان ممهّد را به مثقلههاى كوهها مسمار زدند . اوّل كار نه روز بود و نه شب ، و نه نور و نه ظلمت ؛ روزى و شبى بيافريدند ، يكى را ميدان معيشت ساختند و يكى را مجلس خلوت . و هزار هزار شمع موانست برافروختند ، آنگه چون اين قصر تمام گشت به خودى خود ندا كرد 27 كه يا آدم خاكى از خواب عدم برخيز ، كه قدم دولت صد هزار و بيست و اند هزار نبى در انتظار قدم دولت تواند . لباسى از افلاس درپوش ، عمامهاى از عشق بر سر نه ، كمرى از درد بر ميان بند و ما خود به فضل و احسان خود عزّت 28 را به استقبال نياز تو فرستيم و اين كوس بزرگوارى تو در خافقين فروكوبيم كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً و از سفت مقرّبان / b 78 / حضرت خود پايهء تخت تو سازيم ، و عرش مجيد را بر مثال چتر بر سر تو داريم ، و خلد برين مأوى و مسكن تو گردانيم ، و جنّات 29 عدن متنزّه و تماشا گاه تو سازيم . گاه اين خلعت پوشانيم كه إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ ، و گاه اين طراز بر آستين دولت تو كشيم كه ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ . آدم چون اين همه منزلت بديد ، خواست كه بر خويشتن خطبه كند و ولايت به دست فروگيرد ، ندايى شنيد از عالم عزّت كه يا آدم گوش به خويشتندار كه غيورى در راه تو است انا غيور ، و اين تيغ غيرت و صمصام عزّت كشيده كه آدم و من دونه تحت لوائى . اى آدم هرچند به صورت بر ما مقدّمى ، ليكن به حقيقت طفل دولت مايى . اى جوانمرد ! چه عجب كه چون او در مدينه نشسته باشد كسرى و قيصر در ملك خود