شهاب الدين احمد سمعانى
238
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
بازنگذاشت ، چون نخواهى فروخت به دلّالش چرا مىدهى ؟ كلّ كون از جمال او نصيب گرفتند و او خود اذيال احوال خود را از آن نصيب پاك داشت . پيش از وجود آدم ، ملايكه جمال سلطان امر نديده بودند ، تا بساط وجود آدم نگستردند از غيب هيچ فرمان نيامده بود ، چون پرگار ايجاد بر طينت آدم كشيد ، جمال سلطان امر آشكارا گشت . آرى آدم خليفه بود و امانتدار خلعت ، چون مهتر را خلعت پوشند حواشى را نيز نصيب دهند . با فريشتگان گفتند : اسْجُدُوا لِآدَمَ . * آنان كه اهل خلعت بودند در اين امر بنازيدند ، و نه هر كسى در نواخت سلطان بر جاى بماند ، بسيار كس بود كه از نواخت در غلط اوفتد . آن پاكان دانسته بودند كه يكى را از ميان ايشان حالى پديد خواهد آمد ، جبرئيل به نزديك عزازيل - اينكه امروز ابليس است - مىآمد و مىگفت : اگر چنين حالى پديد آيد دست بر سر من دارند و او مىگفت : اين كار بر من نويس و ميكائيل همين مىگفت ، و جملهء سادات فريشتگان همين درمىخواستند و او هر كسى را ضمان مىكرد كه دل فارغ داريد ، و در دل كرده كه مدار اين كار كه در غيب است او خواهد بود . چون سلطان امر در ميدان عزّت تاخت ، اين صمصام مشيّت بىعلّت كشيده كه اسْجُدُوا لِآدَمَ ، * آن لعين خود را به خواجگى به ايشان فروخته بود عنان خواجگى باز نتوانست كشيد ، خود را چون درختى در پيش صرصر قهر امر بداشت ، صرصر امرش از بيخ بكند ، كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ ؛ مثل الكافر كمثل الارزة حتّى يكون انجعافها مرّة . باز آدم چون آن گياهك بود / a 76 / در پيش نسيم امر ، به حكم تسليم پيش آمده و آن مدبر ديگر را كه فرعون بىعون بود همين اوفتاد ، خود را به خواجگى به قوم فروخته بود ، چون انفلاق بحر پديد آمد ، آن مدبر بدانست كه اين دريا براى او گشاده شده است ، مىخواست كه عنان باز كشد به حكم حبّ حيات امّا عشق خواجگى دستورى نداد 75 . اى درويش ! اگر ابليس را كه دشمن بود از دار قهر درآويختند عجب نيست ، عجب اين است كه آدم سوخته سيصد سال مىگريست كه كس وى را نگفت : ترا چه بوده است ؟ و از داود نشنيدى كه بعد از سجود خطاب مىآمد : ا جائع انت فنطعمك او عطشان فنسقيك . اى داود ! گرسنهاى يا تشنهاى ؟ و دل و جگر او در زير رحاى مشيّت بىعلّت آس مىگشت ، نفسى برآورد از دل سوخته ، كه آن همه گياهها 76 بسوخت . بعد از سيصد سال جبرئيل مىآمد