شهاب الدين احمد سمعانى

235

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

آوردهء علم من ، اى در حال موجود امر من ، اى در ابد نگاه داشتهء حكم من . علم ولايت ازل دارد ، امر ولايت حال دارد ، حكم ولايت ابد دارد . سلطان را كه خاصگان باشند ، هر يكى را ولايتى دهد ، و ولايت سه است : ولايت ازل و ولايت وقت و ولايت ابد . اى علم تو جانب ازل گير ، اى امر تو راه وقت گير ، و اى حكم تو / b 74 / دامن ابد گير . سه صفت دادم و آخرت به خود باز رسانيدم . اوّل به سلطان علم سپردم پس به پادشاه امرت دادم ، پس به شاهنشاه حكمت تسليم كردم ، پس اين ندا در عالم دادم 63 : وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى . اى علم تو به امر ده ، اى امر تو به حكم ده ، اى حكم تو به من ده ، علم همه صفاست و امر همه بلاست و حكم همه بقاست . كه داند كه در اين ذرّهء خاك چه تعبيه‌هاى لطيف است . هفتصد هزار سال ملايكهء ملكوت در مقامات كرامات خود تطواف كردند ، و گرد كعبهء طاعات و عبادات طواف كردند ، قبلهء ايشان حمد بود كه وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ . آدم صافى قدم به اوّل كار از آن مركز سر برزد ، گفت : الحمد للّه . عجب كارى است ، همه موجودات را به كن فيكون پيدا آوردند و او را چهل روز ميان مكّه و طائف نهاده بودند و از كلبهء گل و آب بيرون آورده و نثار لطائف 64 دمادم كرده ، و عالم منتظر گشته ، تا خود چه مىسازد و چه پيدا مىآورد ؟ ابرهاى كرم مىآمد و قطرات لطف مىباريد ، و ابرهاى قهر مىآمد و قطره‌هاى خون جگر مىباريد ، گاه نهال شادى در باغ وصلت وى مىكشتند ، گاه گل دل وى را به خونابهء حسرت 65 مىسرشتند ؛ گاه آتش عشق ، و گاه آب لطف . اى درويش ! هر دو كون حقّه‌اى بود و جوهر آن حقّه وجود آدم بود ، حقّه را به يك ساعت خرط كنند ، امّا سالها ببايد تا جوهر ثمين كه درّ يتيمش گويند در وى نهند . ظاهر آدم از گل بود و در گل مهلت نمىبايست ، در دل مىبايست . نه مهلت قدرت ، مهلت حشمت . ستاره از براى آن است تا برآيد و فروشود ، و آفتاب و ماهتاب همين 66 ؛ لاجرم كار ايشان به كن فيكون تمام شد ؛ باز اينجا دلى بايد كه مرا شناسد و زفانى مىبايد كه مرا ستايد ، ديده‌اى مىبايد كه مرا ببيند ، دستى مىبايد كه كاس وصل من گيرد ، قدمى مىبايد كه در روضهء رضاى من پويد ، پس اگر به لحظه‌اى در وجودش آريم قدرت خود آشكارا كرده باشيم ، و گر سالها در ميان آريم ، حشمت و بزرگى وى پيدا كرده باشيم ؛ و ما حشمت دوستان خود آشكارا كردن دوست‌تر از آن داريم كه قدرت خود نمودن .