شهاب الدين احمد سمعانى
233
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
كه وارد 56 غيب است وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ؛ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي . * آنگه چون دو روح با هم صحبت كنند در ميان حياتى پديد آيد ، آن حيات را اين حديث گويند . اينت عزيز حالى كه فتوح روح بر سر سرّ تو نثار كند ، حاصل الأمر آن است كه تا حىّ نگشتى به حيّى نرسى . اى درويش ! او كه اين آدمى را پديد آورد تا حىّ عالم قادر بود ؛ بلى او از شركت پاك است ، ليكن اين انوار خلعت است نه آثار شركت . خلعت خاك و گل نه خلعت سرسرى است . ما تشريفدادگان اوييم ، بركشيدگان ذكر اوييم ، آراستگان لطف اوييم ، حاصلگشتگان ارادت اوييم ، برداشتگان مشيّت اوييم ، پديدآورندگان صنع اوييم ، نهادگان فضل اوييم . او نهاد در ما آنچه نهاد ، كار ما نه كار بازى است ، حديث ما نه حديث مجازى است . لامر ما جدع قصير انفه . كارى است از علم آمده ، بر تقدير عرضه كرده ، از ارادت نشان يافته ، از حكمت توقيع بر كشيده ، عرش آفريده و به وى پيغام ناكرده ، كرسى در وجود آورده و به وى رسالتى نافرستاده ، مشتى خاك آورده صفو علم مشرب او گردانيده ، لباب معانى غذاى او كرده ، نه ناخوانده آمده بلكه صد هزار تقاضا و طلب و متقاضى و طالب به در زاويهء سرّ او فرستاده . رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ . و او نازان نازان در كرشمهء محبوبان و دلال معشوقان آمده . شعر و كم ابصرت من حسن و لكن * عليك من الورى وقع اختيارى موجودات بسيار بودند و مصنوعات بىقياس بودند ، ليكن با هيچ موجود اين كار نبود كه با تو . اگر به علّت بودى اشخاص نورانى داشت و هياكل علوى همه در لباس عصمت و قرطهء حرمت و مقام خدمت و قدم طاعت ، لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ منشور حال ايشان ، بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ چتر فرّ و سلطنت 57 ايشان ، ليكن نه هر كه خدمت را شايد ، محبّت را شايد ، و نه هر كه حاشيهء بساط را شايد ، مقام انبساط را شايد . نه هر كه زينت درگاه بود چون جمال پيشگاه بود ، و نه هر كه را آفرينند تا او را نبينند 58 چنان بود كه آفرينند تا بينند . در به دو كار علم ما بر ما تقاضا كرد تا آسمان و زمين و عرش و كرسى در وجود آورديم ؛ از روز خادمى سپيد روى ، و از شب پرستارى سياه چهره در وجود آورديم و به خدمت سراى معاملت شما فرستاديم . خرشيد دولت شما بود كه بر آسمان و زمين طالع گشت تا قرطهء وجودشان / a 74 / پوشانيديم و