شهاب الدين احمد سمعانى

227

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

آن عزيز چون در بهشت آمد در نگريست ، گفت : اين قدم رونده كه ما راست دربند ركاب نتواند بود ، و اين سر پرخمار اسرار عشق 29 كه ما راست بار تاج نتواند كشيد ، ما را قدّى الفى داده‌اند با الف موافقت بايد كرد كه هيچ ندارد . علل و اسباب و حوالات را آتش درزد ، همى لبّيكى عاشقانه بزد ، و هشت بهشت در نطع شهود و مشاهدت در باخت 30 . / b 71 / بيت دانى چه بوَد شرطِ خرابات نخست * تاج و كمر و كلاه در بازى چُست چون مست شوى و پاىها گردد سُست * گويند بنشين هنوز باقى بر تُست 31 شعر الا فاسقيانى من شرابكما الورد * و ان كنت قد انفدت فى شربها بردى سوارى و دملوجى و ما ملكت يدى * مباح لكم نهب فلا تقطعوا وردى عجب كارى است ، چون آدم را بدين روزى از بهشت بيرون خواست آوردن ، در بهشت آوردن چه حكمت بود ؟ آرى جان و جهان من او جلّ جلاله بهشت به آدم و آدمى فروخته است ، و به مذهب امام شافعى بيع غايب درست نيايد ، و اگر آيد خيار ثابت بود . آدم را - صلوات‌الله‌عليه - به بهشت برد تا بيع درست بود و خيار ثابت نباشد ، به بهشتش برد تا مبيع بديد ، پس بدين عالم آورد كه دبيرستان معاملت است ، تا بها بدهد ؛ و بضاعت ما هرچند كه معيب است امّا فروشنده كريم است . اقبلنى و ان كنت زائفا فقد يسامح الكريم و ان كان عارفا . هرچند كه سرمايهء ما با عيب است و شايستهء درگاه نيست ، ليكن از غريم مفلس 32 هر چه يا بى ببايد ستد . خذ من غريم السّوء و لو آجرّة . آدم چون به بهشت مىرفت بر سفت مقرّبان بود ، و چون در راه مىآمد عورت‌پوشى نمىيافت . اخزى اللّه امرأ رضى ان يرفع هيئته ماله و جماله و انّما ذلك حظّ الاراذل من الرّجال و النّساء لا و اللّه حتّى يرفعه اكبراه همّته و نفسه و اصغراه قلبه و لسانه . يا آدم تاج تو حكم مرّ ما ، و حلّهء تو مشيّت بىعلّت ما ، شرط راه غيور 33 با عشّاق اين است . نظر رسول اللّه - صلّى الله عليه - الى مصعب بن عمير مقبلا . مصطفى - عليه السلام - مصعب بن عمير را ديد كه مىآمد ، و عليه اهاب كبش قد تنطّق به : پوستى در او پوشيده و به آن تنطّق كرده ، فقال : انظروا الى هذا الرّجل الّذى نوّر اللّه قلبه لقد رايته بين ابويه يغذو انه باطيب الطّعام و الشّراب . بنگريد بدين مرد كه دلش را منوّر كرده‌اند به نور ايمان ، من او را