شهاب الدين احمد سمعانى

215

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

چشم سر ؟ گفت : اذا صح التجلى فالعين و القلب و احد . چون جلال تجلّى آشكارا گشت چشم ، دل است و دل ، چشم . آورده‌اند كه مصطفى ، جبرئيل را گفت : تفارقنى فى هذا الموضع . و باز خليل را چون در منجنيق نهادند و جبرئيل به استقبال او آمد و گفت : هل لك من حاجة الىّ ؟ هيچ حاجتى دارى ؟ به وى التفات نكرد . آن استغنا چه بود و اين افتقار چه ؟ اوّلا تو به اين سرّ نگر كه جبرئيل را ياراى آن بود كه گرد مقام خليل گردد ، امّا ياراى آن نبود كه گرد مقام حبيب گردد كه لى مع اللّه وقت . و از اينجا گفت جبرئيل : لو دنوت انملة لاحترقت . اگر به انگشتى فراتر آيم بسوزم . اى جوانمرد خليل در عين بلا بود ؛ زيرا كه وقت ، وقت بلا بود ، و در وقت بلا به ذرّه ذرّه بگيرند و به طرفة العينى محابا نكنند ، از اين بود كه دم نزد ، امّا حبيب بر بساط انبساط دلال بود 57 در عين نازش مىبردند به بساط راز 58 . و كودك نازنين هر چه گويد از وى درگذارند . ديگر سرّى هست كه هزار جان ارزد ، تو بارى رايگان سر در جنبان ؛ هر بار كه جبرئيل به حضرت نبوّت آمدى ، قدح لطف وحى بر دست ، چون محمّد رسول اللّه نوش كردى و جبرئيل باز گشتى رسول او را غبطت كردى . شعر قد تمنّيت ان اكون الرّسولا * كى انال الغداة حظّا و سولا و بر سرّ پاك نبوّت مىگذشت كه آيا ما را خود وقتى بود كه جبرئيل را بر آن اطّلاع و اشراف نبود ؟ چون به سدره رسيد 59 و آن قدح اختصاص در آن بارگاه خاص بكشيد و قدم از سدره در گذاشت ، جبرئيل پاى 60 باز كشيد ، و چون جليسى جليس سدره گشت مهتر روى به وى كرد كه تفارقنى فى هذا الموضع . آن چه بود كه هربار ما را در زمين مىگذاشتى و بر فرق فوق سبع شداد اسب همّت مىتاختى ، و اكنون از اين مقام قدم / a 68 / باز كشيدى ؟ و جبرئيل به زفان حالت بيان رسالت را جواب مىداد كه آن عالم دار غربت تو بود و با سلطان 61 در غريبستان انبساط توان كرد ، امّا بر بساط ملك زهرهء انبساط نبود 62 . عجب كارى است ، موسى چون از بارگاه طور باز آمد با خلعت نور بود ، تا هر كه در وى نگرستى ، ديده‌اش نابينا گشتى ؛ و مصطفى را قدم وراى قدم او بود ، و حالت وراى حالت او ، و هر كه در وى نگرست ، ديده‌اش هيچ خلل نكرد ، زيرا كه نور موسى نور هيبت بود و نور محمّد نور انس بود . و ديگر مقام امّت موسى با موسى همچنان بود كه مقام او در حضرت ؛