شهاب الدين احمد سمعانى

209

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

معراج مصطفى ، و خواستند كه تكذيب كنند ، از وى نشانه‌هاى بيت المقدس پرسيدند ، جبرئيل را - عليه السّلام - امر آمد كه بيت المقدس را بردار و پيش دوست ما بر ، و اين عجب نيست كه در خبر مىآيد كه زويت لى الارض فاريت مشارقها و مغاربها . جبرئيل پرّى بزد و بيت المقدس را برداشت و اندر هوا برابر مصطفى بداشت و ديده‌هاى كافران از آن محجوب گردانيد ، ايشان نشانه‌ها پرسيدند ، و مصطفى از آن خبر مىداد ، و ايشان دانسته بودند كه وى هرگز آنجا نبوده است ، همه شگفت بماندند و ليكن لا حيلة للرّد و الطّرد ، ليست الهداية من حيث السّعاية انّما الهداية من حيث البداية ، ليست الهداية بفكر 34 العبد و نظره انّما الهداية بفضل الحقّ و جميل نظره . و در آن وقت كه جبرئيل مصطفى را به سوى شام برد ، و كاروان قريش او را پيش آمد كه از شام مىآمدند ، مردى بر اشترى نشسته بود سرد يافت ، از غلام خود گليم خواست / b 65 / و نيز مصطفى - عليه السّلام - تشنه بود ، كوزهء آن مرد برداشت و آب خورد ، خداوند كوزه ، كوزه طلب كرد در وى آب نيافت . و نيز چون اشتران كاروان براق مصطفى بديدند ، برميدند ، و كافران به طلب اشتران مشغول گشتند . چون مصطفى خبر داد مر مكّيان را از رفتن به بيت المقدس ، او را گفتند : كاروان ما در راه است ايشان را كجا گذاشتى ؟ گفت : به فلان جاى ؛ و حديث آب خوردن باز گفت ، و نام آن مرد بگفت و گفت : فلان مرد سرد يافت و از غلام خود گليم خواست . اى درويش ! سرما به زمين حجاز عجب است ، آن نسيم قرب دوست بود كه در كاروانيان اثر كرد ؛ او را گفتند : اگر اين سخن راست است كاروان ما كى رسد ؟ گفت : اگر به طلب اشتران مشغول نشدندى پگاه آمدندى ، و ليكن به طلب اشتران بماندند وقت آفتاب برآمدن اينجا رسند . آورده‌اند و العهدة على الرّاوى كه كاروان هنوز دور بود ، امر آمد آن فريشته را كه بر آفتاب موكّل است كه زمانى زمام آفتاب بازكش . و جبرئيل را فرمان آمد كه زمين را طى كن تا سخن دوست ما بر زمين نيفتد . اهل مكّه به دو گروه گشتند ؛ گروهى آفتاب را نگاه مىداشتند و گروهى كاروان را . همى از هر دو گروه آواز برآمد . اين گروه گفتند : كاروان آمد ، و آن گروه گفتند : آفتاب برآمد ؛ مكّيان متحيّر بماندند ، ليكن اين بيت موافق است 35 : شعر ما حيلتى تفعل الاقدار ما امرت * و النّاس من بين ذى غىّ و ذى رشد