شهاب الدين احمد سمعانى
175
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
بشكنى تا به زلال مشاهدت رسى . نه كار هر تردامنى است كه در معركهء مردان رود ، و تيغ زند ، تا آنگه كه غنيمت حلال به دست آورد . بيت تيغِ خويش از خون هر تردامنى رنگين مكن * چون تو رُستمْپيشهاى ، آن بِه كه بر رستم زنى در خرابات از نهادِ خود بر آسوده است خلق * غمزه بر هم زن يكى ، تا خلق را بر هم زنى اگر خواهى كه فردا در آن انجمن عظيم پايمال نشوى ، امروز از گوشمال اين خصم بىمحابا 70 غافل مگرد ، بدن را مركبوار در كار آر ، لگام تقوى بر سرش كن ، زين رياضت بر نه ، حزام حزم بر او بند ، به سوط عزمش در ميادين دين بر سوى صراط مستقيم بدار ، دل را - كه پادشاه نهاد است - در وسط مملكت بر تخت عزّ در صفّهء صفوت بنشان ، قوّت مخيّله را كه حجرهء وى مقدّم دماغ است صاحب بريد وى گردان ، قوّت حافظه را كه مسكن مؤخّر دماغ است خازن وى ساز ، زفان را ترجمان وى گردان ، حواس خمسه را جواسيس وى ساز ، هر يك به صاحب خبرى به ناحيتى فرست ، چشم را به عالم الوان ، و گوش را به عالم اصوات ، و همچنين هر يكى به عالمى ؛ تا اين جاسوسان اخبار به قوّت متخيّله كه صاحب بريد است مىرسانند ، و صاحب بريد به قوّت حافظه كه خازن است مىرساند 71 ، پس آنگه قوّت حافظه بر دل كه پادشاه است عرض مىدهد . أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ . تفكّروا فى الخلق و لا تتفكّروا فى الخالق . و لا بدّ اين ترتيب نظر در بدايت شرط است ، و چون مرد مسافر راهرو سالك قصد راه كرد 72 و در مسالك سلوك راه بر اين جمله بود ، هر دم از عالم غيب و پردهء عزّت و ستر غيرت سرّى بر وى آشكارا مىگردد ، سينهء خالى و همّت عالى درياهاى هستى را به حرف نهنگ آهنگ 73 در آشاميده ، عبهر عهد و گل دل و ريحان روح از لطف رحمان در روضهء وقت بردميده ، نور فى نور سرور فى سرور ، حضور فى حضور 74 الى ما لا يتناهى . / b 55 / اى جوامرد ! اين دل تو در اين قصر صدر تو سلطانى است ، و او را لشكرهاست برآراسته 75 ، بعضى در چشم آيند و بعضى در چشم نيايند ، امّا آن لشكر كه در چشم آيند : اعضاء ظاهره است ، و دليل بر آنكه اين اعضا لشكر دل است كه چون دل بفرمايد چشم را