شهاب الدين احمد سمعانى
156
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً . هلوع آن بود كه هرگز سير نشود . آدم را - عليه السّلام - در بهشت آورد و نعيم بهشت بر وى مباح كرد امّا گفت : گرد آن درخت مگرد ، و آدم خود از همه نعمتها گرفتار آن درخت بود ، الممنوع مغرّى . بلى نهيش كرده بود و ليكن باطنش از بايست وى پاك نكرده بود ، و هر كه در عالم غلام است 66 غلام بايست خود است . آوردهاند كه در لوح محفوظ نبشته بود كه يا آدم گندم مخور ، و هم آنجا 67 نبشته بود كه بخورد . إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً . اين حرص آدميان از روزگار آدم در است ، هر كه حريص نباشد آدمى نباشد ، و آدمى هرچند خورد ، نيزش بايد . هر كه چيزى خورد و گويد : سير شدم ، دروغ مىگويد ، آن مانده شده است ؛ زيرا كه آدمى را سيرى نبود و لا يملأ جوف ابن آدم الا التراب . اگر كسى گويد : آن نبشتهء لوح آدم را حجّت بود ؟ بلى با موسى بود تا خاموشش كند ، چنان كه در آن خبر صحيح آمده است كه موسى گفت : انت الذى اشقيتنا و اتعبتنا و اخرجتنا من الجنة . يا آدم خوانى بدان آراستگى 68 كه پيش تو نهادند چه بودى كه دست بدان ابا نبردى ؟ 69 فقال له آدم اقرأت التّورية الى ان قال : أ تلومني على امر كتب اللّه علىّ قبل ان خلقنى . موسى گفت : پس اين رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا چه بود ؟ آدم گفت : خصم هزيمت كردن را حجّت نبشته او ، امّا وسيلت بر درگاه عزّت رَبَّنا ظَلَمْنا كه با وى حجّت پيش نشود . آن يكى ، يكى را گفت : بر ما گناه تقدير كند پس عقوبت كند ؟ گفت : كرده است و دم نتوان زد . مقصود آن حرف اوّل است كه اين نقطهء خاك كان نياز است و معدن فقر و افتقار . و فقرنا فخرنا . آدما در بهشت آمدى و بر سفرهء رضوان بنشستى ، اين خود نيكوست امّا مرد سفرى را با سفرهء رضوان چه كار ؟ ذرّات ذرّيت اولاد را به دعوت عهد مىبايد خواند تا سفرهء خطاب أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ بيفكنيم ، و اقداح شراب يحبّهم پياپى كنيم ، و كئوس لطف و سقاهم ربّهم دمادم كنيم . ملأ اعلى در تعجّب بمانده كه از آدم عشقبازى عجب نيست ، عجب از اين ذرّات ذرّيت وى است كه بر كشتى 70 بلا مىجهند و در زورق بلى مىنشينند . و لسان لطف بر منبر فضل مىگفت : عجب مداريد كه ايشان / a 49 / بط بچهاند و بط بچه را آشنا 71 نبايد آموخت . اى درويش ! به آن ساغرى كه ايشان 72 شراب خوردند ، در كلّ كون كسى نيارست خورد . جام خاصّ و عام ملك از اين در نگذشت ، بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ ؛ امّا جام عهد محبّت يحبّهم در هژده هزار عالم جز آدميان نكشيدند .