شهاب الدين احمد سمعانى

151

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

عجب نباشد ، عجب آن باشد كه در وهدهء زلّت افتد 39 ، و قدّ الفى ، كه بركشيدهء إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى * بود ، به دست و عصى چون نون گردد و از سماى لطف ازل ، تاج ثم اجتباه پرّان شود . اى درويش اگر با عيب قبول نخواستى كرد با عيب نيافريدى . شعر و من لا يغمّض عينه عن صديقه * و لم يعف ما فيه يمت و هو عاتب آخر اذا كنت فى كلّ الامور معاتبا * صديقك لم تلق الّذى لا تعاتبه فعش واحدا اوصل اخاك فانّه * مفارق ذنب مرّة و مجانبه اذا انت لم تشرب مرارا على القذى * ظمئت و اىّ النّاس يصفوا مشاربه اى درويش ! اعتقاد آن دار كه آدم را به گندم خوردن از بهشت بيرون نياورد ، خود بيرون خواست آورد . او در حكمها مناقضه نكرد 40 و احكام او از تناقض پاك بود . فردا هزار هزار صاحب كبيره را به بهشت خواهد آورد 41 ، آدم را به يك بىفرمانى از بهشت بيرون آرد ؟ لا جل احكام الجلال عن ان توزن به ميزان اهل الاعتزال . اگر گويى كه آدم در بهشت نافرمانى كرد تا از آنجاش بيرون آورد ، رسول - عليه السّلام به قاب قوسين چه كرد كه اينجاش باز آورد ؟ ليكن به قاب قوسين برد تا فريشتگان از سكوت و سكون وى خدمت بياموختند ، اينجاش باز آورد تا زمينيان از نطق وى شريعت بياموزند . آنجا مىگفت : لا احصى اينجا مىگفت : انا افصح العرب . رسول گفت - عليه السّلام - : مهمانى سه روز بيش نيست چون روز چهارم بود ، مرد گران گردد ، و ديدار گرانان تب جان است 42 . سرّى ديگر : مردى عيالى دارد و با وى در صحبت است ، نداند كه عيال خود را دوست مىدارد ؛ زيرا كه آن محبّت پوشندهء صحبت است باش تا طلاق دهد آنگه دوستى پديد آيد . آدم دوست بود و دوستى وى پوشندهء عطاى بهشت بود ؛ زيرا كه نه هر كرا عطا دهند دوست بود ؟ همه روم زر و سيم است و هيجا 43 ذرّه‌اى محبّت نه . چون حجاب بهشت از پيش برخاست ، حقيقت محبّت آشكارا گشت . ابليس آن وقت كه ابليس نبود بر گفت آن كس كه گويد وى از ملك نبود ، كس ندانست كه وى ابليس است ، و نه نيز وى 44 عابدى بود و ساجدى ، كمر كار بر ميان بسته ، چهره به آب موافقت شسته ، چون پايش بلغزيد ، پديد آمد كه نه دوست است و