شهاب الدين احمد سمعانى

149

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

شعر علامة الحبّ على ذى الهوى * خشوع عينيه اذا ما نظر اكتم ما القى و نار الهوى 27 * سمعا و طوعا للهوى ما امر گفتهء ايشان است : لا يجد العبد حلاوة الايمان حتّى ياتيه البلاء من كلّ مكان . مرد حلاوت ايمان نيابد تا هدف تير بلا نگردد 28 . شعر تجور فما تنصف و تجحد ما تعرف * و عيدك لى صادق و وعدك لى مخلف ابن لى كيف الرّضاء فاحتال او الطف * جفاء الشّادن الاهيف فمقلته تذرف بيت ممكن نبود كه هر زمانى * رنجى نرسد به جان عاشق عاشق چو بيافت بوى معشوق * گردون نكشد كمان عاشق 29 اوّل عاشقى كه در دبيرستان وجود ، ابجد عشقش بنوشتند ، آدم بود ، بنگر كه به وى چه رسيد ، به دانهء گندم با وى محابا نرفت همى تيغ و عصى آدم از نيام ارادت قدم بركشيدند و كأس قهر پرشراب زهر كردند . و همان مرد را كه صوامع اصحاب طاعات / a 46 / به بريق برق خود آتش در مىزد 30 ، روى به خرابات خراب نهاد ، نداى اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً شنيد 31 . بيت آن مرد كه دى گفت همى نكته و طامات * امروز گرو كرد مرقّع به خرابات اكنون كه مرقّع به خرابات گرو كرد * آن به كه فراموش كند نكته و طامات اى درويش مردى كه مقامر و خراباتى بود صلت سلطان و عطاى پادشاهانش رونق ندهد ، زيرا كه چون صلتى به وى رسد به خرابات برد و به قمار ببازد . ليكن چون سلطان اين مرد خراباتى را دوست دارد هرچند كه وى به خرابات بيش مىشود سلطان خلعت بيش مىدهد . آدم صافى قدم در محلّت زلّت نهاده و حجرهء و عصى آدم به مزد گرفته 32 و پادشاه به حكم عنايت ازلى قدح اجتبا پياپى كرده و قدم حسد حسّاد پى كرده . اى دوست صلهء سلطان كه رونق دهد صاحب عزمى كامل حزمى 33 را دهد و اين نقطهء خاك را طيلسان عزم از سفت وجود ربوده‌اند كه فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً . و ليكن توبهء آن حزم صاحب عزم چه نگرى ، بدان نگر كه به عمرى يك بارش سلطان بيش خلعت نمىدهد ، باز اين شنگولى 34 بىعاقبت را دم