شهاب الدين احمد سمعانى
146
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
شعر تشكّى المحبّون الصبابة ليتنى * تحمّلت ما يلقون من بينهم وحدى فكان لنفسى لذّة الحبّ كلّها * فلم يلقها قبلى محب و لا بعدى ارواح خواص كه به قبّهء قرب اختصاص درگاه راه يافتهاند و بلبلوار در صباح سعادت بر نسرين قربت و تمكين حضرت ترنّم كردهاند / a 45 / و به فكر و ذكر تنعّم كرده از بس كمال غيرت 6 كه در سر جمال محبّت دارند ، خواهند كه هر تيغ كه سلطان جلال عزّت از نيام كمال مشيّت بركشد حشاشهء دل 7 خود را كه حشو وى غموم و هموم محبّت است بر مركب رضا به استقبال قبول وى فرستند . بيت چون شاد نباشم كه خريدم بدلى * عشقى كه هزار جان شيرين ارزد ؟ شعر أ سجنا و قيدا و اشتياقا و غربة * و نأى حبيب انّ ذا لعظيم و انّ امرأ دامت مواثيق عهده 8 * على مثل ما قاسيته لكريم اى درويش مقلّب القلوب و الابصار چون تير بلا از جعبهء و لا در قبضهء قضا نهد هدف جز حبّهء قلوب ابرار نسازد . آن درويش به آن خانقاهى درآمد ، آن خادم بيامد و آن پاىافزار وى مىكشيد و مىگفت : به سلامت هستى ؟ آن درويش گفت : زودتر پاىافزار من بازده و سخن بيهوده مگوى . آن روز كه ما عصاى طلب اين حديث بر دست گرفتيم سجادهء سلامت دو جهانى خويش به درياى 9 بلا انداختيم و خرمن عافيت را آتش زديم 10 . بيت عشقِ تو مرا به حيله در دام انداخت * در آتشِ سوزندهء ايام انداخت جام ستمِ فراق بر دست گرفت * دين و دلم و صلاح در جام انداخت شعر ويح المحبّين ما اشقى حدودهم * ان كان كلّ الّذى بى بالمحبّينا اى جوامرد ! چشمى بايد كه در وى حول التفات به علل نبود ، و دلى بايد كه در وى بخار داورى نبود ، تا هر كاروان آراسته كه از شهر قهر در مىرسد ، بوجه طلق و سنّ ضحك 11 به