شهاب الدين احمد سمعانى
131
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
آن سنگ پرس كه بر سرم مىزنند . عالميان به تعجّب بماندند كه آدم هشت بهشت را به دانهء گندم بفروخت ليكن آن خمار عشق كه در سر داشت او را به بهشت باز نگذاشت كه اين راه را مردى بايد در طلب فردى . شعر الطرق شتّى و طرّق الحقّ واحدة * و السّالكون طريق الحقّ افراد خاصگيان 56 سرادقات جلال و مفردان مخيّمات جمال 57 و مردان ميدان عشق و مستان بستان شوق و ساكنان قبّهء قرب و غوّاصان بحر غيب و خرقهپوشان صبغة اللّه و مدهوشان بىهوشان فطرة اللّه و مخموران شراب ارنى انظر اليك و مقهوران مهره مهر لبّيك اللّهم لبّيك و محرومان سفر ارادت و محرومان عالم سعادت 58 بر بساط انبساط سبحانى سبحانى ، و عرايس خدور الطاف يزدانى 59 و صافيان دردىكش و بلندهمّتان سركش و مبارزان خويشتن كش و گدايان سلطانوش و سيّاحان 60 باديهء به دو و سابحان بحر صفو صحو ، دامن همّت و ذيل / a 41 / حالت از اين دمن بركندهاند 61 و لباس افلاس و گليم تسليم از دست پير اخلاص در زاويهء اختصاص پوشيدهاند و در خرابات محو صفات و نفى آفات و محق فانيات از دست ساقى باقى بر مشاهدهء باقيات قدح فرح كشيدهاند كه الا بى افرحوا . و بر نطع قطع علايق و رفع عوايق در عين حقايق شهمات خود بديدهاند به سكّين تسكين و حسام انتقام و تيغ بىدريغ سر شرّ اين كبر بيقدر بريدهاند ، و تا در باغ 62 لطف قدم و بوستان اجتماع دوستان يك قدم زدهاند و بر چمن انجمن عاشقان يك دم كشيدهاند و در مهد عهد أ لم اعهد خطاب الست بربّكم بىواسط بشنيدهاند 63 ، يك دم بىندم و نالهء حسرت و آه حيرت نبودهاند ، روز و شب خمار حيات ظاهر در خمار آن شربت مىكشند و اين جاسوس عقل سراسيمه را به هزاران تيغ قهر مىكشند . پس در هوس آن نفس از بيم عناى 64 عسس و بانگ جرس زهره ندارند كه برزنند يك نفس . و از اينجا بود كه آن درويش را گفتند كه آن روز ياد دارى كه مىگفت : أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ؟ گفت : همانا دى بوده است . آرى جان و جهان من ذرّات ذرّيت را در صلب صلابت و متن متانت و ظهر استظهار حقهء لطف خفى آدم صفى بيرون گرفتند وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ ، الآية ، و در حدائق حقايق بىزحمت علايق و كشاكش شحنهء عوايق به شراب الست مست و پست و تهيدست كردند . چون مستان آن شراب گشتند بر مثال ذرّهء آفتاب گشتند و چون در شتاب تاب جود ، پاى بر