شهاب الدين احمد سمعانى

129

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

نداشت كه بر بالايى 36 رود ، و همان مردى كه مخدّرهء معطّرهء معنبرهء فردوس را در كنار او نهادند به دانهء گندم سالهاى درازش 37 مطالبت كردند تا معلوم ارباب علوم گردد كه لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ . اى جوانمرد ! احوال بنده 38 مختلف است ، مرد سالك را حالتى درآيد كه شرك انگارد و ليكن عرش و كرسى را به شراك نعلين همّت خود نپسندد ، هيكل علوى و مركز سفلى را به خاك اخمص قدم خود برنگيرد 39 ، در مصاف محو اوصاف گردن گردون را به تيغ جلالت حالت خود ببرّد ، بهشت و دوزخ را به خادمى بارگاه علوّرتبت و سموّ منقبت خود نپسندد ، بر بساط انبساط در عين فرح و نشاط اين نعره زند كه سبحانى ما اعظم شأنى 40 و حالتى درآيد كه خنازير و كلاب عالم را بر خود درجت بيند ، گبران و مغان و آتش‌پرستان را بر خود فضيلت شناسد ، همه هجوها در خود شنود ، همه عيبها در خود بيند ، هر كه سنگى بر وى 41 اندازد شكرى در دهانش نهد ، هر كه لعنتش بگويد دعايش بگويد ، هر كه قفايش بزند وفايش بدارد . بيت در شهر مرد نيست زمن نابكارتر 42 * مادر پسر نزاد زمن خاكسارتر هستم ميان حلقهء دعوى ميان خلق * جاى ديگر ز حلقهء در ، بركنارتر مُغ با مُغان بطوع زمن راستگوىتر * سگ با سگان بطبع زمن سازگارتر هرچند دانم اين بيقين كز همه جهان * كس را ز حالِ من نبوَد حال زارتر اينست جاى شكر كه در موقفِ جلال * نوميدتر كسى بوَد اوميدوارتر شعر اريد فلا اعطى و اعطى فلم ارد * و يقصر علمى ان ينال المغيّبا 43 نشنيدى كه همان مرد كه در عالم فرديّت بر مشاهدهء جمال احديّت نعرهء سبحانى سبحانى مىزد در دم باز پسين با خود مىشوريد 44 . او را گفتند : اى پير طريقت و مقدّم حقيقت چه مىكنى ؟ گفت : زنّار مىبگسلم . و همو مىگفت در آن وقت نزع : تنگرى تنگرى . يعنى من آن ترك نومسلمانم . اينت عجب طينتى ، گاه سخنان گويد كه آسمان و زمين بر نتابد ، و گاه بر شكلى كه صباحه مساء و مساؤه غماء و دعواه كذب و قوله زور و انتباهه نوم و نومه موت و رضاؤه تخيّل و رجاؤه توهّم و يقينه شك و شكّه افك و طريقه جدّ و طبعه / b 40 / طمع و