شهاب الدين احمد سمعانى

118

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

چيزى تعلّق مىكند ، باز چون به سر كنوز اسرار رسيد و معادن حقايق و ينابيع الطاف بازيافت و به عين الحياة حيات طيبه باز افتاد وجود خلق در مقابلهء وجود حق عدم بيند و بقاى خلق در مقابلهء بقاى حق فنا داند 6 و عزّ خلق در مقابلهء عزّ حق ذلّ شناسد . زاويه از اوطان بشريّت ، و ساحت آدميّت 7 و منازل انسانيّت برگيرد و به سرادقات جلال بزند 8 ، بداند كه از فقر غنا طلبيدن محال است و از منبع فنا سرمايهء بقا گرفتن 9 جهل است ، در عين مشاهده مستهلك گردد و در بحر مكاشفه مستغرق شود بر مثال ذرّهء آفتاب گردد كه جز در شهود جمال وى پيدا نيايد . اى درويش ستارگانى كه بر اين 10 قبّهء بلنداند و در عالم علوىاند هر يك شعلهء نور در دهان گرفته ، به صورت از اين ذرّه‌ها كه در عالم سفلىاند بسيار عزيزتراند ؛ زيرا كه نور و ضيا و بهاء و سنا دارند . و اين ذرّه هبايى است 11 در هوايى بمانده در قدم وجود و عدم متحيّر ، ليكن تو بدان بلندى و ضيا و صفا و سناى ستارگان منگر و بدين نيستى و كم‌كاستى ذرّه منگر ، صبر كن تا خسرو سيارگان و رئيس الكواكب سر بر زند آن عالىمنزلت رفيع درجت بلند رتبت را بينى كه نهان گردد و بىنام‌ونشان گردد ، و آن مختصر شكل حقير نهاد از حيّز كم‌كاستى / b 36 / به صحراى ظهور آيد حكمت الهى و سرّ ربّانى در اين چيست ؟ آن است كه نجوم را كه رجوم شياطين‌اند 12 دربند نخوت پيدايى 13 و سر گرفتگى ظهور نور خوداند ، و مملكت خرشيد زحمت دويى برنگيرد لا يجتمع سيفان فى غمد و لا ليثان فى غابة . لا جرم چون سلطان آفتاب بر مركب نور نشست و در ميدان عزّ بتاخت ، ايشان نقاب نوميدى و برقع خجالت در روى كشند و از ظهور نور خود تبرّا كنند ، امّا اين ذرّه عاجزى است در مهد افلاس بپرورده ، پنداشتها از وى فروريخته ، اسير بادى ببوده ، نه مقبوض كفّ آيد نه مدرك طرف . راست چون خرشيد عالم‌آراى از مطلع شرف خود سر برزند او در صفت عجز و ذلّ و نعت تذلّل پيش آفتاب به خدمت آيد آفتاب به حكم كرم خلعتى از نور خود در وى پوشاند ، آنگاه آن ذرّه در خلعت ضياى آفتاب بر ديده‌ها تجلّى كند . چون اين مقدّمه معلوم گشت به حقيقت دان كه مردان وى با جمال و جلال الهيّت همچنين‌اند ، آنان كه دعوى خويشتن بينى كنند و بر اعمال و احوال خود اعتماد دارند و در پنداشت وجود خويش چون ستارگان‌اند كه با آفتاب در روشنايى شركت مىجويند ؛ لاجرم چون آفتاب جلال الهيّت از برج صمديّت طالع گردد همه روى در نقاب خجالت كشند و