شهاب الدين احمد سمعانى
113
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
بوذر - رضى الله عنه - گفت : يا حبّذا المكروهات الثّلاث المرض و الفقر و الموت . چه خوش است آن سه شربت مكروه : مرض و فقر و موت . ايشان چون دانستند كه مراد حق در بىمرادى ايشان است مراد خويش در مراد او بباختند و گفتند همه آن بادا كه او خواهد و هيچ آن مبادا كه ما خواهيم . حرف مختصر اين است كه خون جگر ابدال با سرشك ديده برآميختند و از وى ملاط لبنات قصر عشق ساختند و منادى بىنيازى بر بالاى قصر 44 فرستادند تا اين ندا به اسماع عشّاق رسانيد كه ما هذا الّا ببذل الرّوح و الّا فلا تشتغل بترّهات الصّوفيّة . اين راه نياز است نه راه ناز است 45 . اوّل چيزى كه با مصطفى كرد آن كرد كه پدر و مادرش از پيش برداشت تا ناز مادران نبيند و در حجر شفقت پدران ننشيند إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا . اى محمّد به غار حرا درآمدى و خلوتگاه ساختى ، و ليكن عقبهاى در پيش است ، به در خانهء بو جهل مىبايد شد و در زير شكنبهء اشتر مىببايد نازيد و دندان فداى سنگدلان 46 مىبايد كرد و رخساره را به خون دل خلوق مىبايد زد 47 ، از ما مىبايد ستد 48 و به خلق مىبايد رسانيد و در ميانه راست مىباشى 49 . اينت عجب كارى ، صحبت با خلق با تجريد از خلق ، همه دست در دامن تو زده ، و تو به دل به كس التفات ناكرده . اى جوانمرد ! آنكه بىصحبت خلق ، دل با خداى دارد چنان نبود كه با صحبت خلق دل با خداى دارد و آن كه در مسجد دل با خداى دارد چنان نبود كه در بازار دل با خداى دارد . آوردهاند 50 كه آن مردى از مردان راه در آن صحراى مىآمد شيرى صيد كرد بر پشت وى نشست و افعى را بگرفت و تازيانه ساخت و به شهر درآمد و به در دكّان نانوايى 51 رسيد آن خبّاز او را گفت : اى مرد اين 52 چه كار است كار مردان اين است كه در ميان دو پلهء ترازو نشينى و دل با خدا يكى دارى ، خداوند - جلّ جلاله - مؤمن قوى 53 را دوست مىدارد . اى درويش اصلى است در راه ، عظيم ، كسى را مسلّم است كه به خلق ديده باز كند كه به ديدار خلق ديدار حق از دست ندهد امّا هر كه به ديدار خلق ديدار حق از دست بدهد او را مسلّم نيست كه در خلق نگرد . بار رسالت بارى است بس گران ؛ / b 35 / با خلق روزگار گذاشتن و از خلق پاك بودن . محمّد رسول اللّه به غار حرا آمد بر پشت هيچ بار نه ، پشت راست 54 باز آمد پشت دو تا گشته 55 و لرزه بر اندام افتاده .