شهاب الدين احمد سمعانى
109
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
حاتم گفت : مسئلهء مشكل آوردى ، من چه مىدانم كه تو چند خواهى زيست . فقالت : كله الى من يعلم . پس بگذار 9 به آن كس كه داناست . چون حاتم برفت جماعت زنان 10 كه در جوار او بودند درآمدند ، و غمخوارگى مىكردند 11 كه حاتم رفت و ترا چيزى ننهاد . آن پير زن گفت : شما دل فارغ داريد انّه كان اكّالا للرّزق و ما كان رزّاقا ، حاتم روزىخواره بود نه روزىدهنده . آوردهاند كه مردى به نزديك 12 شبلى آمد و شكايت كرد از عيال بسيار و معيشت تنگ ، شبلى گفت : اى مرد به سراى خود در رو و هر كه روزى وى بر خداى نيست بدر بيرون كن . آوردهاند كه جماعتى به نزديك جنيد - قدّس اللّه روحه - در شدند گفتند : أ نطلب الرّزق ، روزى طلب كنيم ؟ گفت : اگر دانيد كه كجاست طلب كنيد . گفتند از خداى خواهيم . گفت اگر گمانتان مىافتد كه او شما را فراموش كرده است بخواهيد . گفتند در خانه رويم و در دربنديم و توكّل كنيم . گفت : التجربة خطر . تجربت راه با خطر است . قالوا فما الحيلة ؟ قال : الحيلة ترك الحيلة . گفتند پس حيلت چيست ؟ گفت دست از حيلت برداشتن 13 و دل از اغيار برداشتن . و آوردهاند از يعقوب اقطع بصرى كه او گفت : وقتى در حرم بودم ده روز فاقه كشيدم و هيچچيز نيافتم ، ضعفى بر من پديد آمد 14 برخاستم و در آن وادى مىگشتم تا باشد كه چيزى يابم . از دور 15 شلجمى ديدم افكنده ، رفتم و آن را برداشتم و از تغيّر و بوى كه گرفته بود 16 آن شلجم ، هرچند خواستم كه به كار برم نتوانستم 17 و كان قائلا يقول لى : جعت عشرة ايّام و اخذت شلجمة متغيّرة . آن را بينداختم و در حرم رفتم و بنشستم 18 ، همى تا در اين بودم مردى عجمى درآمد به حرم ، و پيش من بنشست و قمطرهء شكر پيش من بنهاد و گفت : اين خاص تراست ، گفتم سبب چيست كه مرا اندر اين خاص گردانيدى ؟ گفت : ما در دريا نشسته بوديم از مدّت ده روز ، همى موج بخاست و دريا مضطرب گشت و بيم بود كه كشتى غرق شود هر كسى از ما نذرى بكردند 19 ، من نذر كردم كه اگر خداى - عزّ و جلّ - مرا خلاص دهد اين قمطره به صدقه دهم 20 به آن كس كه اوّل ديدهء من بر وى افتد از مجاوران حرم ، و تو اوّل كسى . گفتم : سر اين قمطره بگشاى . سر بگشاد در وى كعك مصرى ديدم و لوز مقشّر و شكّر سوده ، از هر يكى مشتى برداشتم و گفتم : اكنون باقى به كودكان خود بر ، تا هديهاى باشد از من شما را . پس با خود گفتم : رزقك يسير اليك منذ عشرة ايّام و انت تطلبه من الوادى ، ده روز