شهاب الدين احمد سمعانى

101

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

عظمت حق در سينه‌اى رخت 6 افكند نشانش آن بود كه قدر خلق از آنجا رخت برگيرد . مصطفى مىگويد - عليه السّلام : من تواضع لغنىّ لاجل غناه ذهب ثلثا دينه . هر كه توانگرى را براى توانگرى او تواضع كند دو بهر از دين وى برود . و مراد از اين خبر آن است كه مردى سه چيز است : دل و زفان و كالبد . چون به زفان و كالبد تواضع كرد دو بهر از دينش برفت ، و اگر به دل اعتقاد كرد آنچه به زبان و كالبد آورد جمله دينش برفت و العياذ باللّه . و گفتهء ايشان است كه استعانة المخلوق بالمخلوق كاستعانة المسجون بالمسجون . يارى خواستن مخلوق از مخلوق چون يارى خواستن زندانى است از زندانى . مىبايد كه بر اين سرّ واقف گردى و بر اين حقيقت مطّلع شوى تا نيز دل دربند اغيار نيارى و روزگار جز بر آن درگاه نگذارى و دل جز در فضل او نبندى . آن اعرابى به نزديك سيف الدّوله آمد و اين دو بيت انشا كرد : / a 31 / شعر انت علىّ و هذه حلب 7 * قد نفد الزّاد و انتهى الطّلب و عبدك الدهر قد اضربنا * اليك من جور عبدك الهرب و آن اعرابى 8 توبره‌اى با خود داشت ، سيف الدوله بفرمود تا آن توبره پرزر كردند و بدان اعرابى دادند . آن اعرابى پيش سيف الدوله آمد و آن زر به دست خويش بر سر وى مىريخت و مىگفت : نثار تو هم از خزانهء تست 9 . مصراع با روى نكوى تو مرا زر بايد 10 ؟ بخارى - رحمه الله - در صحيح خويش آورده است به روايت ابن عباس - رضى الله عنه - كه حق - عزّ و جلّ - بفرمود ابراهيم را صلوات‌الله‌عليه كه اسماعيل با هاجر به مكّه بر ، و بدان وادى غير ذى زرع بنه . ابراهيم بر حكم فرمان اسماعيل و هاجر را برگرفت ، اسماعيل طفل رضيع و هاجر عورتى ضعيف ، و آورد به مكّه ، و به اين موضع كه زمزم است آنجا بنهاد و هنوز خانه نبود و روى برگردانيد تا برود راست كه ابراهيم برگشت ، هاجر با وى گفت : ما را اين جايگاه بگذارى 11 و ترا كه فرمود كه ايشان را آنجا بر ؟ ابراهيم گفت : اللّه . هاجر گفت : اكنون تو برو كه او ما را ضايع نگذارد . عبد اللّه عبّاس مىگويد كه هاجر را بگذاشت و بازگشت . نيك تأمل كن در اين قصّه ، كه اسرار بسيار است كه باشد كه به جايى رسى كه