شهاب الدين احمد سمعانى
98
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
بيندازد و به تيغ قهر از بيخش ببرند . شعر فلمّا اضاء الصّبح فرّق بيننا 28 * و اىّ نعيم لا يكدّره الدّهر و مدّتى در آفتاب تموزش بيندازند 29 تا خشك گردد و به تذاؤب نداوت و ترى و هستى از وى برود . پس آن كاتب كه خواهد كه اسرار ضماير را كه در ضمن استار خواطر است ظاهر گرداند ، كاردى تيز بگيرد و سرش بيندازد و تيغ بىدريغ بر فرقش زند و به دونيم كند 30 و از وى بريدى بىمئونت برسازد و هر ساعت در دوات كه در وى دواى قلوب مجروح است مىزند و رويش سياه مىكند و او به زبان حال مىگويد : اگر زارم و بيمارم و افگارم و روز و شب در كارم اندى كه اوّل كه به ما نويسند نام دوست نبيسند : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . بيت اينك ز سرشكِ ديده دارم همه سود * گر عمر من اندر غم هجرت فرسود 31 مقصود اين است چون قلم بر لوح برفت و اسرار ازل ثبت كرد و آنچه طاعات و معاصى امم بود 32 بنبشت ، چون كار به اعمال اين امّت رسيد چندان جرم و جنايت و گناه و زلّت ثبت كرد كه قلم از شرم بشكافت ، خطاب آمد كه اى قلم بنويس : امّة مذنبة و ربّ غفور . بيت گر كار نكو كنى به دست تو دَرْست * صد دل به دو زلفِ بتْپرستِ تو دَرْست 33 عدنا الى الكلام الاوّل . مصطفى را - عليه السّلام - از روى ظاهر دو هجرت بود و از روى باطن هزارهزار هجرت . هجرت ظاهر يكى به مدينه بود و يكى به آسمان . در آن هجرت رفيق جبرئيل بود و در اين هجرت رفيق صدّيق بود . در آن هجرت مركب دابّه بود از دواب بهشت بىعيب 34 ، در اين هجرت براق اشتياق غيب . در آن هجرت اهل مدينه را صيد جمال خود كرد در اين هجرت سكّان حظاير قدس را صيد كمال خود كرد 35 . در آن هجرت مدينه منتها ، در اين هجرت وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى . در آن هجرت داد خلق داده ، در اين هجرت داد همّت از خود بخواسته . در آن هجرت به زاويهء مختصر ابو ايّوب فروآمده در اين هجرت به حظيرهء قدس جبرئيل باز ننگرسته 36 . در آن هجرت عنكبوت پيش آمده در اين هجرت طاوس ملايكه اين كلمه بگفته كه لو دنوت انملة لاحترقت . مرا چنين مىآيد كه نازش