شهاب الدين احمد سمعانى

91

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

ساختند 29 . و از اينجا بود كه هر كجا تخت آدم بنهادندى درخت گندم از پيش تخت او سر - زدى ؛ زيرا كه مجانست سرشت داشت هركجا آدم مىرفت نياز بر پى او مىآمد . از بهشت ، خلود 30 و نعمت و ملك و دولت مىآمد 31 و از آن دانه مقام اجتبا و اصطفا و درد و حسرت بر مىآمد . و عيش عاشقان در حسرت خوش‌تر است از عيش پادشاهان در دولت . آدم در بهشت غريب بود و آن دانهء گندم در بهشت غريب ، و غريب جز با غريب 32 در نسازد . شعر اجارتنا انّا غريبان هاهنا * و كلّ غريب للغريب نصيب آخر وا رحمتا للغريب فى البلد * النّازح ما بنفسه صنعا فارق احبابه فما انتفعوا * بالعيش من بعده و ما انتفعا اى درويش پندارى كه كفّار مكّه مصطفى را - صلّى الله عليه - از مكّه بيرون كردند ، نه اين حديثش بيرون آورد ، مردى بود در وطن خود نشسته به سلامت ، همى اين حديث غربت درآمد و دستش بگرفت و از وطن و مستقرّ خود بيرون آورد و صفت غربتش داد . شعر و انّى غريب بين بست و اهلها * و ان كان فيها اسرتى و بها اهلى و ما غربة الانسان فى بعد داره * و لكنّها و اللّه فى عدم الشّكل آدم را دو وجود است : وجود اوّل و وجود دوم . وجود اوّل دنيا را بود نه بهشت را ، و وجود دوم بهشت را . اى آدم از بهشت بيرون آى و به دنيا رو ، و تاج و كمر و كلاه در راه عشق در باز ، و با درد و محنت بساز . آنگاه ما ترا فردا به اين وطن عزيز و بدين مستقرّ بقا باز رسانيم با صد هزار خلعت لطف و انواع كرامت على رءوس الاشهاد بمشهد صد هزار و بيست و اند هزار نقطهء نبوّت و ذات طهارت و منبع صفوت تا خلايق را معلوم گردد كه چنان كه به صورت بيرون دانستيم آورد از بهشت 33 در صفت قهر ، بازدانيم ؟ ؟ ؟ برد در صفت لطف . فردا آدم با ذرّيت خود در بهشت مىرود و از ذرّه‌هاى بهشت آواز مىآيد از غايت ازدحام . و ملايكهء ملكوت به تعجّب مىنگرند و مىگويند كه اين آن مرد فرداست كه بينوا و بىبرگ چند روز از فردوس 34 رخت برداشت ؟ اى آدم بيرون آوردن تو از بهشت پردهء كارها و ستر رازهاست ؛ زيرا كه صلب دولت تو