شهاب الدين احمد سمعانى

89

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بر خويشتن هيچ‌چيز نبندى كارى نيكو بود . بو الحسن خرقانى را سخنانى شگرف است ، او گفت : اگر فردا مرا از خاك برآرى و خلقان را حاضر كنى در آن موقف من به درياى وحدانيّت روم و در درياى وحدانيّت غوطه خورم تا واحد بود و بو الحسن نبود . جهد كن 16 تا يك روز از بامداد تا شب با خويشتن خشم گيرى تا آن روز خود چه باشد . اين مردان كه در اين راه آمدند با خود جنگى كردند چنان كه آن جنگ را روى صلح نبود ؛ زيرا كه نفس را ضدّ دين يافتند و با ضدّ دين مرد صاحب دين صلح كى تواند بود . گاهش به بهيمه‌اى صفت كردند ، گاه به حيّه‌اى ، و گاه به سگى ، و گاه به خوكى . هر نقش كه بر وى كردند راست آمد مگر نقش دين . بيت اى نفسِ خبيثِ 17 گمره سودايى * بر هر سنگى كه بر زنم قلب آيى تا طاعات خويش را به رنگ معاصى نديدى و معانى خود را به دعاوى نشمردى و جان خود را مكنسهء مزابل نساختى و سگان شوره‌ها را بر خود زيادتى نديدى 18 و در سراى گبران را به محاسن خود نرفتى و هزار هزار باديهء بىكامى را نه به قدم به سر نرفتى ، چون حلقه بردرى . خاك را خاك بايد بود و از دعويها پاك بايد بود . او را مردان‌اند كه از روز وجود خود سر بر آستانهء عدم نهاده‌اند در صفت فقر و فاقه ، كه هرگز سر از آن آستانه برندارند . از خاك برآيند و به قيامت آيند و بر صراط بگذرند و به بهشت روند و سر از اين آستانه برنگيرند . / b 27 / اى جوامرد ! مرد كه به روز به بازار آيد جامه در پوشد ، و شبانگاه كه به خانه بازرود 19 جامه از سر بركشد امّا پوست را چه كند . اگر هزار تاج ملكانه بر سر تو نهند و هزار كمر پادشاهانه بر ميان تو بندند چهرهء گدايى و رنگ بينوايى را چه كنى ؟ فردا آن عزيزان را كه از اين حرف خبر داشتند در آن خلوتگاه خاص حاضر گردانند و اقداح لطف ربّانى پياپى كنند 20 و نسيم وصال از مهبّ اقبال ببزانند 21 ، آن عزيز خود مىگويد : من همان گداى روز اوّلم . اى درويش ! فقر و فاقه و ذلّ و خوارى خاك و گل را صفت اصلى است آرى گرد بر روى نشيند به آب برخيزد اما رنگ روى به آب برنخيزد .