شهاب الدين احمد سمعانى
62
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مقصود از اين كلمه آن است كه متواضعا من غير مذلّة در بندگى افكندگى داشت أمّا خلايق اوّلين و آخرين كيمياى كمال عزّت از آستانهء دولت او فراز مىرفتند 12 . شعر دنوت تواضعا و علوت مجدا 13 * فشأنك انحدار و ارتفاع 14 كذاك الشّمس تبعد ان يسامى * و يدنوا الضّوء منها و الشّعاع خسرو سيّارگان و ملك ستارگان چون از برج شرف سر برزند اگر اهل عالم دامن همم درهم بندند تا ذرّهاى از عين نور او به دست آرند نتوانند ، و ليكن او خود به حكم تواضع و كرم ، چنان كه در كوشك سلطانان و خواجگان بتابد ، در كلبهء ادبار گدايان و زاويهء اندهان 15 درويشان بتابد . محمّد رسول الله كه خرشيد فلك سعادت و ماه آسمان سيادت و مشترى عالم علم و درّهء صدف شرف و طراز كسوت وجود بود ، روز فتح مكّه آن دو مرد را پيش وى آوردند لرزه بر اندام ايشان افتاده بود سر بر كرد و گفت : هوّنا على انفسكما فانّما انا ابن امرأة من قريش كانت تأكل القديد . آرى تا نهاد مرد در پيش وى خاك نگشت 16 خاك قدم وى را توتياى ديدهها نسازند . نبينى كه چون سيّد المرسلين محمّد رسول اللّه - صلوات الله عليه - رايت جلال و آيت كمال و نهايت اقبال و غايت جمال وى را بود مصدر در دست عظمت و جلالت ، و محلّى به حليهء نبوّت و رسالت / a 18 / ديدهء دهور و اعصار ، روح روح مهاجر و انصار ، به تاج عزّ مكلّل و مشرّف و مقرّب و مكرّم و مسجّل ، مفتاح در رشاد ، مصباح سراى سداد ، خاك تواضع و تذلل بر هامهء همت ريخت و هر دو كون بر وى جلوه كردند در آن 17 نياويخت ، لاجرم خداوند - جلّ جلاله - در شب معراج او را در قبّهء قربت قاب قوسين بنشاند و صد هزار نثار الطاف بر فرق دولتش فشاند و كونين را خاك قدم او گردانيد و هيكل علوى را و مركز سفلى را در تحت رايت ولايت او آورد و حكمت در آن انبساط او بود بر بساط شفاعت . يا محمد ! اگر فردا از ما كونين و عالمين بخواهى ، خاك قدم خود خواسته باشى ، و اگر ما به لطف قدم خاك قدم تو در كار خادمى از خدم تو كنيم از كمال كرم ما مستبعد نبود . آن مهتر را در ديدهء نرگسين نبوّت كحل بصيرت كشيده بودند ، على بصيرة انا و من اتّبعنى 18 ، دانست كه خاك را باركش بايد بود نه سركش . خاك باركشى راست نه سركشى راست . و بازان كه سلطان گداى بينوايى 19 را از ميان راه برگيرد و پيش تخت دولت خود آرد و تاج تخصيص و تقريب