شهاب الدين احمد سمعانى

54

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

اى جوانمرد ! معرفتى است كه واجب امر است ، و معرفتى كه واجب حق است ، معرفتى است امرى ، و معرفتى قدرى . او كه ترا مطالبت كند به واجب امر 8 كند تا كرد تو در عفو آيد 9 ، أمّا اگر به واجب حق بگيرد طاعت هزارساله با معصيت هزارساله يك رنگ آيد 10 ، انبيا و اوليا و عقلا و مجانين و صلحا و فسّاق و فجّار در يك دايره آيند 11 ، كى طاقت آن دارند كه به حقّ او قيام نمايند 12 يا جواب حقّ او باز دهند . حكمى است و امرى و حقى ، هر چه به نقّاد حكم برى سره آيد ، و هر چه به نقّاد حق برى نفايه آيد ، و هر چه به نقّاد امر برى بعضى سره آيد و بعضى نفايه . پيوسته در دعا مىگوى : بارخدايا اعمال ما را به نقّاد امر و حق مفرست ، به نقّاد حكم فرست . از حكم همه قبول خيزد و از حق همه ردّ ، و از امر بعضى قبول و بعضى ردّ . حكم فضل محض است و حق عدل محض 13 ، و امر از يك طرف به فضل و از يك طرف به عدل 14 . اگر اعمال صد هزار و بيست و اند هزار جوهر عصمت را به نقّاد حق فرستى ، نفايه آيد ، و اگر اعمال خراباتيان 15 به نقّاد حكم فرستى ، بر ضدّ آن مىدان . و آنگه امر متناهى است امّا حق متناهى نيست ، زيرا كه بقاى امر به بقاى تكليف است . و تكليف در سراى تكليف است و آن دنياست ، امّا بقاى حق به بقاى ذات است و ذات متناهى نيست پس بقاى حق متناهى نيست . آن عزيز عهد مىگويد : واجب امر برخيزد امّا واجب حق هرگز برنخيزد . دنيا درگذرد و نوبت امر با وى درگذرد امّا نوبت حق هرگز درنگذرد . امروز چون كسى در آيينهء امر نگرد ، سودا در سرش افتد كه از جايى مىآيم و ليكن 16 فردا چون در آيينهء حق نگرد عجز و بيچارگى و افلاس خود ببيند . امروز انبيا و رسل به نبوّت و رسالت خويش مىنگرند و فريشتگان به طاعت و عبادت خويش مىنگرند و موحّدان و مجتهدان و مؤمنان و مخلصان به توحيد و اجتهاد و ايمان و اخلاص خود مىنگرند ، فردا چون سرادقات استحقاق ربوبيّت باز كشند ، انبيا با كمال جلال و ارتفاع حال خود مىآيند ، حديث علم خود در باقى كرده كه لا عِلْمَ لَنا إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ . و ملايكهء ملوك مىآيند صومعه‌هاى عبادت را آتش در زده ، خرمنهاى تقديس و تسبيح را بر باد / b 15 / بىنيازى بر داده و مىگويند : ما عبدناك حقّ عبادتك . عارفان و موحّدان مىآيند دست‌افشانان ، كه ما عرفناك حقّ معرفتك . در راه الهيّت او خرد خواست كه پيش رود فروماند . نور عقل خواست كه پيرامن