شهاب الدين احمد سمعانى
41
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مشيّت مشيّت تو باشد و خواست خواست تو باشد و مراد مراد تو باشد 19 و هذا امر لا يتمّ بالشّركة 20 . / b 11 / آن ممتحن بلازدهء جان به لب رسيده در زير بنى خار 21 افتاده بود و صد هزار بلا و عنا و شدّت و مشقّت به وى تاختن آورده . يك بار از وى اين آواز برآمد كه آخرم يك دم به من باز ده تا سر رشتهء خود باز يابم . ندايى شنيد : هذا امر لا يتمّ بالشّركة ، اين كار به انبازى راست نيايد ، امّا انا و امّا انت . بيت منديش از آن حديث و درپوش كفن * مردانه دو دستِ خويش آنگاه بزن در شهر بگو كه يا تو باشى يا من 22 * شوريده بود كارِ ولايت به دو تن كشتيى بايد شكسته ، و مرد غرقه شده ، و تو و مقصود ، و مقصود و تو مانده . شعر تمنّيت من حبّى بثينة انّنا * على رمث فى البحر ليس لنا وفر 23 بيت هرچه جز يار نامِ وى بشكن * هر چه جز عشق نام وى گم كن 24 هر چه جز مقصود است همه زحمت راه مقصود است و مخدّرهء اين حديث غيور است در ميان زحمت اغيار چهرهء با جمال خود ننمايد و نقاب عزّت بنگشايد . آن ذرّهء آفتاب كه عالم عشق است اگر جملهء عالم آفتاب بگيرد روى ننمايد ، خلوتگاهى خواهد بىزحمت اغيار ، تا در آن خلوتگاه نقاب غيرت بگشايد 25 . استاد ابو على دقّاق گفت : ليس للجنّة شغل معنا و لا للنّار سبيل الينا لأنّه ليس فى قلبنا الّا السّرور بربّنا . بهشت را با ما شغل نيست و دوزخ را با ما كار نيست 26 ، زيرا كه در دل ما جز شادى به بقاى حق نيست . بيت تا به بقاى تو رهى گشت شاد * خطِّ فنا گِردِ خود اندر كشيد 27 ايشان كه قدم در اين راه نهند نه به علّت نهند به محبّت نهند ، متقاضى نه از در خانه درآيد كه از ميان سينه برآيد . يستخرج منّى حبّ ربّى ما لا يستخرجه 28 . ايشان بهشت و دوزخ را به قدم بزنند 29 پس در راه قدم زنند . مطالعة الاعواض على الطّاعات سموم قاتلة . نظر به