شهاب الدين احمد سمعانى
19
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
جهولى او در عالم آشكارا كرده . پس پيران هزارساله 20 را كه مخمور شراب تقديس بودند به استقبال اقبال اين مرد تنها رو فرستاد و بفرمود كه چون به شهر 21 تكوين آيد سجود شما كه خلاصهء اعمال و سرّ احوال است بر سر دولت او نثار كنيد تا بدانيد كه جلال وجود ما را به جمال سجود شما حاجت نيست 22 . آفتاب دولت آدم از برج اقبال تافته بود و عالم شعاع نور گرفته ، آن ملعون كه خفّاش عهد است ديده برهم مىماليد تا بو كه جمال سلطان عهد ببيند 23 ، و ليك خفّاش مدبر چه حيلت سازد كه ديدهء او با جمال خرشيد نمىسازد 24 . آن ذرّه چه كرد كه تا جمال سلطان خرشيد دست در گردن عهد آورد كه تا سلطان خرشيد بر تخت زمردين ننشيند ، كس ذره را در نيابد ، چون خورشيد بر شكل جمشيد بر تخت دولت نشست ذرّهء متحير نهاد مختصر شكل در مشاهدهء جمال با كمال او روى آورد ، و در عين نقص خود رقص درگيرد 25 ، و آن خفّاش مدبر چه كرد كه تا شب پردهء خود بنهبست ، و عالم پيمانهء قير و قار نگشت 26 ، زهره ندارد كه سر از سوراخ ادبار خود بيرون كند . / b 5 / شعر رجلان خيّاط و آخر حائك * متقابلان على السّماء الاوّل لا زال ينسج ذاك خرقة مدبر * و يخيط صاحبه ثياب المقبل بيت بر فلك بر ، دو مرد پيشهوَرند * و ان يكى درزى و دگر جولاه آن ندوزد مگر كلاهِ ملوك * وين نبافد مگر گليم سياه 27 هرگز ديدهاى در آن صحراى عظيم ، در آن تابستان گرم ، وقت هاجره ، هاجرة كقلب الضبّ يذيب دماغ الضّبّ در آن گرمايى كه دماغ در سر بجوشاند و سنگ بپزاند - آن جانورى كه عرب آن را حربا گويد 28 آفتابپرست همى چون آفتاب كلّهء نور بزد و نقاب زربفت بر وى فروگذاشت ، از آن خانهء مختصر خود برآيد و بر سر خاشاك شود 29 و دو دست در روى زند و ديده بر جمال خرشيد گمارد 30 هرچند شعاع آفتاب تيزتر ، ديدهء او در آن جمال شدهتر . آن حيوان بر سر آن خاشاك مىباشد چندان كه آفتاب روى به غروب نهد . چون سلطان آفتاب رخت غروب در بست ، او متحيروار به زاويهء اندهان خود بازگردد 31 . سه كورهء ابتلا بنهاد در راه ملايكه : اول كورهء ابتلاى اسرار ، كه گفت : إِنِّي جاعِلٌ