شهاب الدين احمد سمعانى

2

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

1 . - [ هو ] بدان كه معنى « هو » او بود ، و در ميان عوام تا « هو » را با « اللّه » 1 تعريف نكردى ، بر مراد گوينده واقف نگردد 2 ، اما خواص و اهل اختصاص ، و مردان ميدان دين ، و خداوندان عين اليقين - كه دلى صافى دارند و همّتى عالى و سينه‌اى خالى 3 - چون بر زفان گوينده برود كه : هو ، از اين كلمه جز حق - جلّ جلاله - مفهوم ايشان نگردد . و على الحقيقة دلى بايد از هوا مصفّى ، و سينه‌اى به هدى محلّى ، و باطنى قبول حق را مهيّا ، تا حقيقت هويّت بر وى مكشوف شود و به ادراك سرّ او موصوف گردد . آورده‌اند كه آن عزيزى در راهى مىرفت 4 ، درويشى پيش آمد 5 ، گفت : از كجا مىآيى ؟ گفت : هو . گفت : كجا مىروى ؟ گفت : هو . گفت : مقصودت چيست ؟ گفت : هو . از هر چه سؤال كرد جواب اين يافت كه هو . ازبس‌كه دو ديده در خيالت دارم * در هر چه نگه كنم تويى پندارم و اين كلمهء هو ، چون از سينهء مرد صاحب وقت برآيد ، هيچ چيز حجاب نيايد ، اگر عرش رفيع پيش او آيد و اگر كرسى 6 ، به آتش محبتش بسوزد . و از اينجا گفت آن عزيز عهد : لو زاحمنى العرش لمحقته . اگر عرش رفيع پيش وقت ما درآيد ، پستش كنيم . درويشى را چشم بر روى ماهرويى افتاد ، دل نيز بر اثر چشم برفت ، گفت : اين خانه مرا خوش آمد ، اينجا باشم 7 . دست غوغاى عشق خرمن صبرش را بر باد داد 8 ، طاقتش طاق