الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

765

إحياء علوم الدين ( فارسى )

نظر دايم را طاقت ندارند . بلكه ديگر مردمان احوال ابصارشان به اضافت جلال خداى چون حال بصر شب‌پرك است به اضافت خورشيد . چه او البته طاقت آن ندارد ، بلكه روز پنهان شود و شب بگردد تا در باقى نور خورشيد بنگرد چون بر زمين افتد . و احوال صديقان چون حال آدمى است در دين خورشيد ، چه او در آن تواند نگريست و ليكن طاقت دوام آن ندارد و بر بينايى خود بترسد اگر دايم نگرد . و نگريستن ناگاه به دو ضعف چشم و پراكندگى بينايى آرد . و همچنين نظر در ذات حق تعالى حيرت و دهشت و اضطراب عقل آرد . پس اكنون صواب آن است كه مجارى فكرت را در ذات و صفات خداى تعرض ننماييم . چه بيشتر عقلها آن را احتمال نكند ، بلكه قدرى كم كه بعضى علما آن را تصريح كرده‌اند : چنان كه بارى تعالى متقدس است از مكان ، و منزه از أقطار و جهات ، و آن كه نه درون عالم است و نه بيرون عالم ، و نه متصل است به عالم و نه منفصل است از آن . عقلهاى جماعتى را حيران گردانيده تا آن را انكار نمودند ، چه طاقت شنيدن و دانستن آن نداشتند . بلكه طايفه‌اى از احتمال كم از اين عاجز شدند ، چه ايشان را گفتند كه خداى متعالى است از آن كه او را سر و پاى و دست و چشم و عضو باشد ، و جسمى مشخص بود با مقدار و حجم ، و ايشان آن را انكار نمودند و پنداشتند كه آن قدح است در عظمت و جلال خداى ، تا « 52 » يكى از احمقان عوام گفت كه اين صفت [ 571 ] خربزهء هندى است ، نه صفت خداى ، بر آن چه اين بيچاره پنداشت كه جلال و عظمت در اين عضوهاست . و اين بدان است كه آدمى نشناسد مگر نفس خود را ، و جز نفس خود را بزرگ نداند ، پس هر چه در صفات مساوى او نباشد آن را عظمتى نداند . آرى ، غايت آن است كه نفس خود را خوب صورت تقدير كند ، بر تختى نشسته و غلامان پيش او فرمانبردارى نمايند ، پس لا جرم غايت آن آن باشد كه آن در حق خداى - عز و جل - تقدير كند تا عظمت او در فهم او آيد . پس اگر مگس را عقل باشد و گويند كه آفريدگار تو دو بال و دست و پاى ندارد و او را پريدن نيست ، هر آينه آن را منكر شود و گويد كه خالق من چگونه كم از من بود ؟ آيا بريده پر است ؟ يا زمن است تا نتواند پريد ؟ يا مرا آلتى و قدرتى است كه او را مثل آن نيست و « 53 » او خالق و مصوّر من است . و عقول بيشتر خلق نزديك است بدين عقل . و آدمى نادان ستمكار ناسپاس است . و همچنين حق تعالى به يكى از انبيا وحى فرستاد كه بندگان مرا از صفات من خبر مده كه آن را منكر شوند ، و ليكن با ايشان چيزى گوى كه آن را دريابند . و چون نظر در ذات و صفات خداى از اين وجه محظور است ، أدب شرع و صلاح خلق آن اقتضا كرد كه مجارى فكرت را در آن تعرض ننماييم ، ليكن به مقام دوم عدول كنيم . مقام دوم و آن نگريستن است در افعال و عجايب صنع و بدايع كار او در آفرينش ، كه آن دليل است بر جلال و كبريا ، و تقدس و تعالى ، و كمال علم و حكمت ، و نفاذ مشيت و قدرت او . پس در

--> ( 52 ) تا ، حتى . ( 53 ) و حال آن كه .