الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
728
إحياء علوم الدين ( فارسى )
در يابد آن چه او راست و آرزو برد ، از راحتها در غرفههاى بهشت . و كرز بن وبره هر روز سه ختم قرآن كردى ، و در عبادتها با نفس خود به غايت مجاهده رسيدى . او را گفتند : بسيار نفس خود را در مجاهده آوردهاى . گفت : عمر دنيا چند است ؟ وى را گفتند : هفت هزار سال . گفت : مقدار روز قيامت چند است ؟ گفتند : پنجاه هزار سال . گفت ، پس يكى از شما چگونه عاجز شود از كار سبع روزى تا آن روز آمن باشد . اى ، اگر عمر دنيا بزيى و هفت هزار سال مجاهده كنى و خلاص يا بى ، از يك روز كه مقدار او پنجاه هزار سال باشد هر آينه سود تو بسيار بود و به رغبت در آن سزاوار باشى ، پس چگونه باشد چون عمر تو كوتاه بود و آخرت بىنهايت ؟ پس سيرت سلف صالح در مرابطت و مراقبت نفس چنين بود . پس هر گاه كه نفس تو سركشى كند بر تو ، و از مواظبت بر عبادت امتناع نمايد ، احوال اين جماعت مطالعه كن . چه اكنون وجود مثل ايشان عزيز « 153 » است . و اگر مشاهدهء كسى كه بديشان اقتدا كند توانى ، آن تو را در دل اثر كنندهتر باشد ، و بر اقتدا باعثتر ، چه « خبر چون معاينه نبود » . و چون از اين عاجز شدى ، از شنيدن احوال اين جماعت غافل مشو . چه مثلى ساير است : ان لم تكن ابل فمعزى ، اگر اشتر نبود گوسفندى بود . و نفس خود را مخيّر كن ميان اقتدا بديشان ، و در جملهء ايشان بودن . و ايشان عقلا و حكما و ارباب بصيرتاند در دين . و راضى مشو كه در سلك احمقان درآيى و قناعت كنى بدانچه به ابلهان تشبّه نمايى و مخالفت عقلا اختيار كنى . و اگر نفس تو گويد اين نتوان كرد ، احوال زنان مجتهد مطالعه كن ، و او را بگوى : اى نفس ، انفت نكنى « 154 » كه كم از زنى باشى ، چه در غايت خساست باشد مردى كه در كار دين و دنيا از زنى قاصر آيد . و اكنون اندكى از احوال زنان مجتهد ياد كنيم . چه آمده است كه حبيبهء عدويه « 155 » چون نماز خفتن بگزاردى ، بر بأم خود ايستادى و پيراهن و دامن بر خود محكم ببستى ، پس گفتى : الهى ستارگان فرو شدند ، و چشمها بخفت ، و پادشاهان درهاى خود بر بستند ، و هر دوستى با دوست خود خلوت گزيد ، و اين مقام من است در حضرت تو . پس روى به نماز آوردى . و چون سحر بودى و صبح بدميدى گفتى [ 545 ] : الهى شب روى بگردانيد ، و روز روشن شد ، پس كاشكى بدانمى كه امشب مرا قبول فرمودى تا مرا تهنيت گويند ، يا رد كردى تا تعزيت كنند ؟ به عزت تو كه اين دأب تو و دأب من است تا مرا باقى گذاشتهاى ، به عزت تو كه اگر مرا از در خور باز رانى از آن دور نشوم ، بدانچه در نفس من افتاده است از جود و كرم تو . آمده است : عجرة شب بيدار داشتى و نابينا بود ، و چون نزديك سحر شدى به آواز حزين
--> ( 153 ) عزيز ، نادر ، كمياب . ( 154 ) انفت ( به فتح و سكون « ن » ) كردن ، كراهت داشتن ، ننگ داشتن . ( 155 ) عَدَويه ، منسوب به قبيلهء عَدى .