الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
711
إحياء علوم الدين ( فارسى )
گران باشد كه اين كار بى محاسبه بگيرند . پس محاسبه را تفسير كرد و گفت : بر مؤمن ناگهان چيزى در آيد كه او را خوش آيد ، پس گويد : به خداى كه تو مرا خوش آيى ، و من به تو حاجت دارم ، و ليكن هيهات ! ميان من و تو حايل است . و اين حسابى است پيش از عمل . پس گفت : از او چيزى سابق شود ، پس به نفس خود باز گردد و گويد : از اين چه خواستم ؟ به خداى كه از اين معذور نهام ، به خداى كه هرگز بدان باز نگردم ، ان شاء اللّه تعالى . و انس بن مالك گفت كه روزى با عمر بن خطاب - رضى اللّه عنه - بيرون آمدم تا در حايطى « 93 » در رفت ، پس شنيدم كه مىگفت - و ميان من و او ديوار بود - عمر بن خطاب ، بخ بخ ، از خداى بترس ، و الا هر آينه تو را عذاب كند . و حسن گفت : در قول حق تعالى : وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ ، « 94 » اى ، مؤمن ديده نشود مگر در عتاب نفس خود كه از اين سخن چه خواستم ؟ از اين شربت چه خواستم ؟ از اين لقمه چه خواستم ؟ و فاجر هر چند قدم رود با نفس خود عتاب نكند . و مالك بن دينار گفت : رحمت كناد خداى بر بندهاى كه نفس خود را گويد : نه چنين كردى ؟ نه چنين كردى ؟ پس آن را بنكوهد ، پس بشكند . پس كتاب خداى لازم او كند ، و هميشه راهبر او باشد . و اين از عتاب نفس است ، چنان كه بخواهد آمد . و ميمون بن مهران گفت : پرهيزكار با نفس خود سخت حسابتر از سلطان ظالم باشد ، و از شريك بخيل . و إبراهيم تيمى گفت : نفس خود را در بهشت صورت كردم از ميوههاى آن مىخوردم [ و از جويهاى آن مىآشاميدم و دوشيزگان را در كنار مىگرفتم ] ، و در دوزخ صورت كردم . و از زرداب آن مىآشاميدم و رنج سلاسل و اغلال آن مىكشيدم ، پس نفس خود را گفتم : اى نفس چه چيز خواهى ؟ گفت : خواهم كه به دنيا باز گردم و عمل صالح كنم . گفتم : تو آرزوى خود بيافتهاى ، پس كار بايد كرد . و مالك بن دينار گفت : از حجاج شنيدم كه در خطبه مىگفت : رحمت خداى بر مردى كه با نفس خود حساب كرد پيش از آن كه ديگرى كند ، [ رحمت خداى بر ] مردى كه عنان عمل خود بگرفت و بنگريست كه از آن چه مىخواهد ، و رحمت خداى بر مردى كه در پيمانهء خود بنگريست ، و رحمت خداى بر مردى كه در ترازوى خود بنگريست . پس همواره مىگفت : رحمت خداى بر مردى . . . تا مرا بگريانيد . و صاحب « 95 » أحنف بن قيس گفت كه با او صحبت داشتمى ، و همه نماز او در شب دعا بودى ، و سوى چراغ آمدى و انگشت بر آن نهادى تا به آتش احساس كردى ، پس گفتى : اى حنيف ، « 96 » تو را
--> ( 93 ) حايط ، حياط ، چهار ديوارى . ( 94 ) قيامت 75 - 2 . ( 95 ) صاحب ، دوست . ( 96 ) حنيف ، مصغر أحنف به اسقاط ألف زايده ( زبيدى 10 - 113 ) .