الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

682

إحياء علوم الدين ( فارسى )

وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِينَ . فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ ، « 143 » اى ، از ايشان كسى هست كه با خداى - عز و جل - عهد كرد كه اگر خداى - عز و جل - ما را از فضل خود بدهد ، هر آينه صدقه دهيم ، و در مالهاى خود آن كنيم كه اهل صلاح كنند . پس چون خداى - عز و جل - ايشان را از فضل خود بداد ، بخيلى كردند بدان ، و اصغا نكردند ، و ايشان روى گردانيده بودند . پس نفاقى از پى در آورد در دلهاى ايشان تا روزى كه ببينند جزاى عمل خود - و آن روز قيامت است - بدانچه خلاف كردند با خداى آن چه عهد كرده بودند و بر آن چه دروغ مىگفتند . و بعضى گفتند كه در نفس خود نيت كرده بودند و سخن نگفته . پس عزم را عهد خواند ، و خلف آن را دروغ ، و وفاى آن را صدق . و اين صدق صعبتر از صدق سوم است . چه نفس باشد كه به عزم سخاوت نمايد ، پس بد دلى كند از وفا كردن براى سختى آن ، و انگيختن شهوتها در حال تمكّن و حصول اسباب . و براى آن عمر - رضى اللّه عنه - استثنا كرد ، چون گفت : مرا گردن زنند دوست‌تر از آن دارم كه امير شوم بر قومى كه ميان ايشان ابو بكر باشد ، اى بار خداى ، مگر [ 511 ] آن كه نفس من در حال كشتن چيزى بيارايد كه آن را اكنون نمىيابم ، چه آمن نباشم كه بر من گران آيد ، پس بگردد عزم [ من ] . و اين اشارت است به سختى وفاى عزم . و أبو سعيد خراز گفت : در خواب دو فريشته ديدم ، چنانستى كه از آسمان فرود آمدند . پس مرا گفتند : صدق چيست ؟ گفتم كه وفاى عهد . گفتند كه راست گفتى و به آسمان بر رفتند . صدق پنجم در اعمال . و آن چنان باشد كه بكوشد كه اعمال ظاهر او دلالت نكند بر كارى در باطن او كه بدان متصف نباشد ، نه بدان كه اعمال بگذارد ، بلكه بدان كه باطن را سوى تصديق ظاهر مسخر كند . و اين مخالف آن است كه ياد كرديم از ترك ريا ، چه مرايى آن است كه قصد آن دارد به جهت خلق ، و بسيار ايستاده بر هيئت خشوع در نماز خود ، بر آن قصد مشاهدهء ديگرى « 144 » ندارد ، و ليكن دل از نماز غافل باشد . پس هر كه در او نگرد او را پيش خداى ايستاده بيند ، و او به باطن در بازار ايستاده باشد پيش شهوتى از شهوتهاى خود . پس اين كارهايى است كه به زبان حال از باطن خبر مىدهد ، اخبارى كه در آن كاذب است و او مطالب است به صدق در اعمال . و همچنين كه مردى بر هيئت سكون و وقار رود و باطن او بدان وقار موصوف نباشد ، پس اين در عمل خود غير صادق است اگر چه ملتفت به خلق و مرايى ايشان نيست ، پس نرهد از اين مگر به استوارى « 145 » سريرت و علانيه ، بدانچه باطن او مثل ظاهر او باشد ، يا به از ظاهر او . و از بيم آن ، بعضى تشويش « 146 » ظاهر و پوشيدن جامهء بدان اختيار كرده‌اند تا به سبب ظاهر او خيرى در او گمان برده نشود ، پس دلالت ظاهر بر باطن كاذب باشد .

--> ( 143 ) توبه 9 - 75 - 77 . ( 144 ) شخص ديگرى . ( 145 ) استوا ، برابر بودن . ( 146 ) تشويش ، آشفتگى .