الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
679
إحياء علوم الدين ( فارسى )
عبيد الدّنيا . و پيغامبر - عليه السلام - گفت : تعس عبد الدّينار و عبد الدّرهم و عبد الخميصة ، اى ، هلاك شد بندهء دينار ، و بندهء درم ، و بندهء حلّه ، و بندهء گليم معلم « 138 » . هر كه دل او به چيزى مقيد باشد او را بندهء آن چيز خوانند . و بندهء حق [ خداى تعالى را ] آن است كه دل او از غير خداى آزاد شود ، پس حرّ مطلق باشد . و چون اين حريت آمد دل فارغ شود ، و عبوديت خداى در آن در آيد ، و او را به خداى و دوستى او مشغول كند ، و باطن و ظاهر وى را به طاعت وى مقيد گرداند . پس او را مراد نباشد مگر حق تعالى . آن گاه از اين بگذرد و به مقام عالىتر رسد كه آن را « حريت » گويند . و آن مقام آن است كه از ارادتى كه به خداى دارد نيز آزاد شود ، از آن روى كه قانع شود بدانچه خداى او را خواسته است از تقريب يا ابعاد ، پس ارادت او در ارادت خداى - عز و جل - فنا پذيرد . و آن بندهاى باشد كه از غير خداى آزاد شود و حر گردد ، پس باز گردد و از نفس خود آزاد شود و حر گردد ، و براى نفس خود مفقود باشد ، و براى سيد و مولاى خود موجود : اگر بجنباندش بجنبد ، و اگر ساكن گرداندش ساكن شود ، و اگر ابتلا فرمايدش راضى بود . گنجايى طلب و التماس و اعتراض در او نماند . پس او در حضرت خداى چون مرده باشد پيش غسال . و اين نهايت صدق است در عبوديت . پس بندهء حق آن است كه وجود او مولاى او راست نه نفس او را . و اين درجات صدّيقان است . و اما حريت از غير خداى تعالى درجهء صادقان است ، و عبوديت خداى پس از آن [ تحقق ] پذيرد . و آن چه پيش از آن است صاحب آن را استحقاق اسم « صادق و صدّيق » نباشد . پس اين معنى صدق است در قول . صدق دوم در نيت و ارادت . و آن به اخلاص باز گردد . و او چنان باشد كه در حركات و سكنات او را باعثى نباشد مگر حق تعالى . پس اگر شايبهاى از حظوظ نفس بياميزد ، صدق نيت باطل شود . و صاحب او را روا كه كاذب خوانند . چنان كه در فضيلت اخلاص از حديث سه كس روايت كرديم ، تا عالم را پرسند كه چه كردى در علم خود ؟ گفت : چنين و چنين كردم . پس حق تعالى گفت : دروغ گفتى ، خواستى كه گويند « فلان عالم است » . چه وى را تكذيب نفرمود ، و نگفت كه نكردى ، و ليكن در ارادت و نيت او تكذيب كرد . و يكى از ايشان گفت : صدق صحت روى آوردن است در قصد . و همچنين حق تعالى گفت : وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ ، « 139 » اى ، خداى گواهى دهد كه منافقان دروغزناناند . و گفته بودند كه « تو رسول خدايى . » و اين صدق است ، و ليكن تكذيب نه از روى زبان بود ، بلكه از روى دل بود ، و تكذيب در خبر باشد . و اين سخن متضمن اخبار است به قرينهء حال ، چه صاحب آن از
--> ( 138 ) معلم ، نقشدار ، منقش . ( 139 ) منافقون 63 - 1 .