الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

638

إحياء علوم الدين ( فارسى )

تناول كند ، و كسى كه آتش را نبيند نتواند كه از آن بگريزد . پس حق تعالى هدايت و معرفت بيافريد و براى آن اسباب ساخت ، و آن حسهاى ظاهر و باطن است ، و آن غرض ما نيست . پس اگر غذا را بيند و بشناسد كه موافق اوست ، آن تناول را كافى نبود تا او را ميلى سوى آن و رغبتى در آن و شهوتى بر آن باعث نباشد . چه بيمار غذا بيند و داند كه موافق است ، و تناول آن نتواند به سبب عدم ميل و رغبت و فقد داعيه‌اى كه سوى آن حركت [ 478 ] دهد . پس حق تعالى ميل و رغبت و ارادت بيافريد ، و بدان نزوعى « 10 » مىخواهيم در نفس او سوى آن و توجهى در دل او بدان . پس آن بسنده نباشد . چه بسيار كس باشد كه طعام را مشاهده كند و در آن راغب بود و تناول آن خواهد ، و ليكن عاجز بود از آن ، بدان كه زمن « 11 » باشد . پس براى او قدرت و اندامهاى متحرك آفريده شد تا تناول بدان حاصل آيد . و اندام نجنبد مگر به قدرت ، و قدرت منتظر باشد داعيهء باعثه را ، و داعيه مترصد بود علم و معرفت را يا ظن را يا اعتقاد را ، و آن چنان باشد كه موافق بودن چيزى او را در نفس او قوّت گيرد . پس چون معرفت جزم شود كه آن چيز موافق است و چاره نيست كه ببايد كرد و از معارضهء باعثى ديگر كه از آن مانع باشد مسلّم ماند ، ارادت منبعث شود و ميل تحقق پذيرد . و چون ارادت منبعث شد ، قدرت براى جنبانيدن اعضا برخيزد . پس قدرت خادم است ارادت را ، و ارادت تابع است حكم اعتقاد و معرفت را . پس نيت عبارت است از صفت متوسط « 12 » . و آن ارادت و انبعاث نفس است به حكم رغبت و ميل سوى چيزى كه موافق غرض است ، يا در حال يا در مآل . پس محرك اول غرض مطلوب است و آن باعث است ، و غرض باعث مقصد نيت كرده است ، و انبعاث قصد و نيت است ، و ايستادن « 13 » قدرت براى خدمت ارادت به جنبانيدن اندامها عمل است . الا آن است كه ايستادن قدرت براى عمل باشد « 14 » گاه به يك باعث باشد و گاه به دو باعث باشد كه در يك فعل اجتماع پذيرند . و چون به دو باعث بود ، روا كه هر يكى را از آن در كار آوردن قدرت كافى باشد . و روا كه هر يكى قاصر بود از آن مگر به اجتماع . و روا كه يكى از آن كافى باشد اگر آخر « 15 » نبود ليكن ديگرى يار و معين او شود . پس از اين تقسيم چهار قسم حاصل شود . پس هر يكى را مثالى و نامى بگويم : اما اول آن كه يك باعث منفرد و متجرد باشد ، چنان كه دده‌اى ناگاه بر آدمى در آيد و آدمى چون او را بيند در حال از جاى خود برخيزد . پس مزعج « 16 » او نباشد مگر گريختن از دده ، چه او دده را بيند و شناسد كه زيانكار است ، پس نفس او براى گريختن منبعث شود و در آن رغبت نمايد ، و

--> ( 10 ) نزوع ، آرزومندى ، مشتاقى . ( 11 ) زمن ، زمين‌گير ، بر جاى مانده . ( 12 ) يعنى ارادت در ميان معرفت و قدرت واقع است . ( 13 ) ايستادن ( ترجمهء انتهاض ) ، قرار گرفتن ، قيام كردن ، از جاى برخاستن ، اقدام ، مبادرت . ( 14 ) باشد ، شايد ، ممكن است . ( 15 ) آخر ، ديگرى . ( 16 ) مزعج ، انگيزه .