الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

607

إحياء علوم الدين ( فارسى )

كه تن مرا به ناخن پيراى ببرند [ اگر ] اين خلق طاعت [ او ] دارند » چيست ؟ گفت : اگر اشفاق « 326 » و نصيحت خلق است دانم ، و اگر از راه تعظيم و اجلال است ندانم . گفت : پس بيهوش شد . و عمران بن حصين به استسقاى شكم مبتلا شده بود ، و سى سال چنان مانده ، بر نخاستى و ننشستى . و در سرير « 327 » او منفذى ساخته بودند تا موضع قضاى حاجت باشد . پس مطرّف و برادر او علاء بر وى در رفتند ، و از شدت حال وى كه ديدند گريستن گرفتند ، گفت : چرا مىگرييد ؟ گفتند : براى آن كه تو را بر اين حال عظيم مىبينيم . جواب گفت : مگرييد كه دوست‌تر نزديك خداى دوست‌تر آن است نزديك من . پس گفت : چيزى را با شما بگويم شايد كه حق تعالى شما را بدان منفعت رساند ، آن را پوشيده داريد تا آن گاه كه من بميرم : فريشتگان به زيارت من مىآيند و من بر ايشان انس مىگيرم ، و بر من سلام مىكنند و من سلام ايشان مىشنوم ، پس مىدانم كه اين بلا عقوبت نيست ، چه سبب اين نعمت بزرگ است ، پس هر كه در بلا اين مشاهده كند چگونه بدان راضى نشود ؟ و گفت به عيادت سويد بن مثعبه « 328 » رفتيم ، جامهء انداخته‌اى ديديم ، ندانستيم كه زير آن چيزى است تا آن گاه كه جامه از وى دور كردند ، پس قوم « 329 » او گفت : اهل من فداى تو باد ، براى تو چه طعام و شراب سازيم ؟ گفت : مدت باز غلتيدن دراز شد ، و استخوان‌هاى سرين ريش گشت ، و به غايت نزارى رسيدم ، و تناول طعامى و شرابى نكردم ، و روزها كه چهل يا نحو آن بود تعيين كرد ، و گفت : نخواهيم كه [ به قدر ] قلامهء « 330 » ناخن از اين رنج كم شود . و چون سعد بن ابى وقاص به مكه آمد و چشمش محجوب شده بود ، مردمان به خدمت وى مىشتافتند ، هر كس از وى دعايى التماس مىنمود و او هر يك را دعا مىگفت ، و دعاى او مستجاب بود . عبد اللّه بن سايب گفت : من به خدمت او رفتم و كودك بودم و خود را تعريف كردم « 331 » ، بشناخت . گفت : تو قارى اهل مكه‌اى ؟ گفتم : آرى . پس قصه‌اى ياد كرد ، در آخر [ 458 ] آن گفت كه وى را گفتم كه اى عم ، براى مردمان دعا مىگويى ، براى خود چرا نگويى تا حق تعالى چشم تو به تو باز دهد ؟ تبسم كرد و گفت : اى پسر ، قضاى خداى نزديك من به از چشم من . و فرزند صوفيى گم شد ، سه روز خبر وى نيافتند ، وى را گفتند : چرا از خداى نخواهى كه فرزند را به تو رساند ؟ گفت : اعتراض من بر قضاى او نزديك من صعبتر از بشدن فرزند است . و عابدى گفت : گناهى عظيم كرده‌ام ، شصت سال است كه بر آن مىگريم . و براى توبه در عبادت

--> ( 326 ) اشفاق ، مهربانى ، اصلاح كار مردم . ( 327 ) سرير ، تخت . ( 328 ) اين كلمه در نسخه‌هاى فارسى و عربى به صورتهاى « معنته و مسعده و شعبه » نيز ضبط شده است . ( 329 ) قوم ، همسر . ( 330 ) قلامه ، تراشه و چيدهء ناخن . ( 331 ) تعريف كردن ، معرفى كردن .