الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
589
إحياء علوم الدين ( فارسى )
اى ، يكى از دليلها آن است كه او را چست شده بينى در دو خرقه بر كنارههاى ساحل ، و يكى از دليلها غم اوست و گريستن او در دل تاريكى كه او را ملامت كنندهاى نباشد ، و يكى از دليلها آن است كه او را مسافر بينى سوى غزو و هر فعلى كه فاضل است ، و از دليلها زهد اوست در آن چه از سراى خوارى و نعمت زايل بيند ، و از دليلها آن است كه او را گريان بينى اگر خود را بر زشتى بيند ، و از دليلها آن است كه او را بينى همهء كارهاى خود تسليم ملك عادل كرده ، و از دليلها آن است كه او را به پادشاه خود راضى بينى در هر حكمى كه نازل شود ، و از دليلها خندهء اوست ميان مردمان با آن چه دلش اندوهگين باشد چون دل كسى كه فرزندش مرده بود . بيان معنى انس با حق تعالى ( 1 ) ياد كرديم كه انس و خوف و شوق از آثار محبت است ، الا آن است كه اين اثرها مختلف است ، بر محب به حسب نظر او و آن چه بر او غالب شود در وقت اختلاف پذيرد . و چون غالب بر او تطلّع « 270 » باشد از پس پردهء غيب تا منتهاى جمال ، و قصور خود را از اطلاع بر كنه جمال مستشعر بود ، دل او را سوى طلب نشاطى و انزعاجى « 271 » باشد ، و اين حالت را در انزعاج « شوق » خوانند ، و آن به اضافت « 272 » كارى غايب باشد . و چون غالب بر او شادى قرب بود ، و مشاهدهء حضور بدانچه از كشف حاصل است ، و نظر او بر مطالعهء جمال حاضر مكشوف مقصور است ، و به آن چه اكنون درك نكرده است غير ملتفت است ، دل بدانچه ملاحظه كند مستبشر شود ، و استبشار او را « انس » گويند . و اگر نظر او در صفات عز و بى نيازى و عدم مبالات و خطر امكان زوال و دورى [ 444 ] باشد ، دلش بدين استشعار دردمند شود ، و دردمندى او را « خوف » خوانند . و اين احوال تابع اين ملاحظات است . و ملاحظات تابع سببهايى است كه مقتضى آن است ، و حصر آن ممكن نيست . پس معنى انس و شادى استبشار دل است به مطالعهء جمال ، تا چون غالب شود از ملاحظهء آن چه غايب است و آن چه خطر زوال بدان راه يابد مجرد ماند ، نعمت و لذت آن بزرگ شود . و از اينجا بود نظر يكى از ايشان چون وى را گفتند كه تو مشتاقى ؟ گفت : نى ، شوق جز به غايب نباشد ، و چون غايب حاضر باشد به كه مشتاق باشم ؟ و اين سخن كسى است كه مستغرق باشد به شادى آن چه يافته است ، و بدانچه در امكان باقى است از مزاياى الطاف ملتفت نبود . و كسى كه بر او حال انس غالب شود ، شهوت او جز در انفراد و خلوت نبود . چنان كه آمده است
--> ( 270 ) تطلّع ، پيوسته انتظار داشتن . ( 271 ) انزعاج ، بى آرامى . ( 272 ) به اضافت ، به نسبت