الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
574
إحياء علوم الدين ( فارسى )
نمود « 215 » ، و به خداى - عز و جل - منقطع شد . و چون يوسف او را در روز به فراش خواندى به شب انداختى ، و چون در شب خواندى به روز وعده دادى . پس عتاب كرد به زليخا . چه گفت : اى يوسف ، من تو را دوست مىداشتم پيش از آن كه او را بشناسم ، و چون بشناختم دوستى او دوستى غير را باقى نگذاشت ، آن را از او بدلى نخواهم . تا آن گاه كه او را گفت كه خداى - عز و جل - مرا به آن فرموده است و مرا خبر داده است كه از تو دو فرزند مىشود و هر دو را پيغامبر گرداند . پس زليخا گفت : چون حق تعالى به تو امر كرد و مرا طريق آن گردانيد ، امر خداى را فرمانبردارى نمايم . آن گاه بر يوسف سكونت گرفت . پس اكنون كسى كه خداى را دوست دارد ، معصيت نكند . و براى آن ابن المبارك - رضى اللّه عنه - گفت در اين معنى ، شعر : تعصى الاله و أنت تظهر حبّه * هذا لعمرى في الفعال بديع لو كان حبّك صادقا لاطعته * انّ المحبّ لمن يحبّ مطيع اى ، خداى را معصيت كنى با آن چه دوستى او ظاهر گردانى ، اين به زندگانى من كارى بديع است ، اگر دوستى تو راست بودى او را طاعت داشتى ، كه محب محبوب را مطيع است . و در اين معنى نيز گفتهاند ، شعر : و اترك ما أهوى لما قد هويته * و ارضى بما ترضى و ان سخطت نفسي اى ، هواى خود براى هواى تو بگذارم ، و آن پسندم كه تو پسندى اگر چه نفس من نپسندد . و سهل گفت : علامت دوستى آن است كه او را بر نفس خود برگزينى و [ گفت : ] نه هر كه طاعت خداى تعالى كند دوست باشد ، دوست آن است كه معصيت نكند . و همچنان است كه گفت : چه دوستى او خداى را سبب دوستى خداى است او را ، چنان كه گفت : يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ « 216 » و چون خداى - عز و جل - او را دوست دارد تولّى فرمايد « 217 » و بر دشمنان ظفر كند و نصرت دهد ، و دشمن او نفس اوست و شهوتهاى او . و خداى تعالى او را مخذول « 218 » نكند و به هوى و شهوتهاى او او را نگذارد . و براى آن حق تعالى گفت : وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ وَ كَفى بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفى بِاللَّهِ نَصِيراً ، « 219 » اى ، خدا داناتر است به دشمنان شما و خداى دوست دارندهء بسنده است و خداى ياريگر بسنده . سؤال معصيت ضد اصل محبت است يا نه ؟ جواب عصيان ضد كمال محبت است نه ضد اصل او ، چه بسيار از مردمان نفس خود را
--> ( 215 ) تخلّى ، خلوت گزيدن ، خالى شدن ، فارغ شدن . ( 216 ) مائده 5 - 54 . ( 217 ) تولّى ، بر عهده گرفتن ، به كار كسى قيام نمودن . ( 218 ) مخذول ، خوار ، ذليل . ( 219 ) نساء 4 - 45 .