الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
569
إحياء علوم الدين ( فارسى )
و خود را در حضرت ملك دوستتر وى گردانيد . پس دوستى خداى بنده را به معنى دوم باشد ، نه به معنى اول . و تمثيل به معنى دوم بدان شرط درست باشد كه در تجدد قرب تغيّرى در وى فهم نكنى ، چه دوست آن است كه نزديك باشد به خداى . و نزديكى خداى دورى است از صفات ستوران و ديوان و ددگان ، و تخلق به مكارم اخلاق كه آن اخلاق الهى است . و آن نزديك است به صفت ، نه به مكان . و كسى كه نزديك نباشد پس نزديك شود ، بگشته باشد . و بسا كه پنداشته آيد بدانچه قرب چون تجدد پذيرفت صفت بنده و صفت پروردگار هر دو بگشته ، چه نزديك شد پس از آن كه نبود ، و آن در حق خداى - عز و جل - محال است ، چه تغيّر بر او محال است ، بلكه نعوت « كمال و جلال » او را در لا يزال هم بر آن جمله باشد كه در أزل آزال « 195 » بود . و اين روشن نشود مگر به مثال نزديكى ميان شخصها . چه دو شخص يك ديگر را نزديك شوند ، باشد كه به تحريك « 196 » هر دو بود ، و باشد كه يكى ثابت بود و ديگرى سوى او حركت كند ، پس نزديكى به تغيّر يكى از ايشان حاصل آيد ، به غير تغيّر ديگرى . بلكه نزديكى در صفتها نيز همچنان است . چه شاگرد نزديكى طلبد كه به درجهء استاد نزديك شود در كمال علم و جمال ، و استاد ثابت باشد نه متحرك به نزول درجهء شاگرد ، و شاگرد متحرك و مترقى است از حضيض جهل به ذروهء علم ، و او هميشه در تغيّر و ترقى است تا به استاد نزديك شود ، و استاد ثابت و غير متغير است . پس ترقى بنده در درجات قرب همچنين فهم بايد كرد . چه هر گاه كه صفت او كاملتر شود [ 429 ] و علم و احاطت او به حقايق كارها تمامتر ، و قوّت او در قهر شيطان و قمع شهوتها ثابتتر ، نزاهت « 197 » او از رذيلتها ظاهرتر ، به رسيدن كمال نزديكتر بود . و منتهاى كمال بارى تعالى راست ، و قرب هر كسى به خداى به اندازهء كمال اوست . آرى ، شاگرد گاهى تواند نزديك استاد شود و مساوى گردد و از او در گذرد ، و آن در حق بارى تعالى محال است ، چه كمال او را نهايت نيست ، و سلوك بنده در درجات كمال متناهى است ، و نرسد مگر به حدى محدود ، پس در مساوات طمع نباشد . پس تفاوت درجات قرب نيز بىنهايت است ، چه نهايت از آن كمال منتفى است . پس اكنون دوستى خداى بنده را نزديك گردانيدن اوست از نفس خود به دفع مشغوليها و معصيتها از او ، و پاك كردن باطن او از تيرگيهاى دنيا ، و برداشتن پرده از دل تا چنانستى كه به دل خود او را مىبيند . و اما دوستى بنده خداى را ميل اوست به دريافت اين كمال كه ندارد ، پس لا جرم مشتاق آن است ، و چون چيزى از آن ادراك كند لذت يابد . و شوق و دوستى بدين معنى بر خداى - عز و جل - محال است . سؤال دوستى خداى بنده را پوشيده است ، پس بنده به چه داند كه او دوست خداى است ؟
--> ( 195 ) آزال ( ج أزل ) . أزل آزال ، هميشه ، جاويد . ( 196 ) تحريك ، حركت كردن . ( 197 ) نزاهت ، دورى از بدى .