الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
556
إحياء علوم الدين ( فارسى )
پس همچنين عقلهاى ما ضعيف است و جمال حضرت الهى در غايت اشراق و استنارت « 160 » است ، و در نهايت استغراق و شمول ، تا به حدى كه ذرهاى از ملكوت آسمان و زمين از ظهور آن بيرون نيست ، پس ظهور او سبب خفاى او شده است . پس پاكى از عيب او را كه به اشراق نور خود احتجاب نمود ، و به كمال ظهور خود از بصيرتها و بصرها اختفا فرمود . و از پوشيده شدن او به سبب ظهور تعجب مكن ، كه چيزها به أضداد آن روشن شود . و آن چه وجود او عام باشد تا به حدى كه آن را ضد نبود ، ادراك او دشوار شود . پس اگر چيزها مختلف باشد . و بعضى دلالت كند و بعضى نه ، فرق به زودى در توان يافت . و چون همه چيزها در دلالت بر يك نسق مشترك است ، كار مشكل شده است . و مثال آن نور خورشيد است كه بر زمين مشرق شود . چه ما دانيم كه آن عرضى است از [ اعراض ] كه در زمين حادث شود ، و در حال غيبت خورشيد زايل گردد . و اگر خورشيد هميشه مشرق بودى و غروب نكردى ، هر آينه پنداشتى كه در جسمها هيئتى جز رنگهاى آن نيست ، و آن سياهى و سفيدى و جز آن است ، چه ما در سياه جز سياهى ، و در سفيد جز سفيدى نبينيم . و اما روشنايى جداگانه ادراك نكنيم ، و ليكن چون خورشيد غايب شد و جايها تاريك گشت ، فرق ميان آن دو حال دريافتيم ، پس دانستيم كه جسمها روشن گشته بود به نورى و متصف شده به صفتى كه در حال غروب از او جدا شد . پس وجود نور به عدم آن بدانستيم ، و اگر عدم آن نبودى جز به دشوارى سخت بر آن مطلع نشديمى ، چه جسمها را متشابه ديديمى نه مختلف در تاريكى و روشنايى ، با آن چه نور ظاهرتر محسوسات است ، چه محسوسات ديگر به دو دريافته شود . پس آن چه در نفس خود ظاهر است و مظهر « 161 » غير خود است ، بنگر كه به سبب ظهور چگونه پوشيده شدن كار او صورت بست ! اگر طريان « 162 » ضد او نباشد ، پس خداى - عز و جل - ظاهرترين [ 419 ] چيزهاست و همه چيزها به دو ظاهر شده است . و اگر او را عدمى يا غيبتى يا تغييرى باشد ، آسمانها و زمين نيست شود ، و ملك و ملكوت باطل گردد ، و ميان دو حال فرق دريافته شود . و اگر بعضى چيزها به دو موجود بودى و بعضى به غير او ، هر آينه ميان دو حال فرق در دلالت يافته شدى ، و ليكن دلالت او در چيزها عام بر يك نسق و وجود آن در حالها دايم است ، و خلاف آن مستحيل « 163 » پس لا جرم شدت ظهور پوشيدگى آن بار مىآرد . پس سبب قصور فهمها اين است . و اما كسى كه بصيرت او قوى باشد و قوّت او ضعيف نبود ، او در حال اعتدال كار خود ، جز خداى و افعال او را نبيند و غير او نشناسد ، و داند كه در وجود جز خداى و افعال او نيست ، و افعال او اثرى است از آثار قدرت او و تابع اوست و به حقيقت وجود ندارد ، و وجود يگانهء حق راست كه وجود همه كارها بدوست . و كسى كه حال او اين باشد در چيزى از افعال ننگرد كه نه فاعل را در آن
--> ( 160 ) استنارت ، روشن شدن ، روشنايى . ( 161 ) مظهر ، آشكار كننده . ( 162 ) طريان ، حدوث . ( 163 ) مستحيل ، محال ، ناممكن .