الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
554
إحياء علوم الدين ( فارسى )
اما صاحب بصيرت تفصيل صنع خداى را مطالعه نمايد ، تا به حدى كه در پشه مثلا از عجايب صنع او چيزى بيند كه عقل او بدان زايل شود ، پس عظمت و جلال خداى و كمال صفات او در دلش بدان زيادت شود و دوستى او بدان زيادت گردد ، و هر روز اطلاع او بر اعاجيب صنع خداى زيادت شود ، و عظمت و جلال صانع بدان دليل گيرد و معرفت و دوستى او تزايد پذيرد . و درياى معرفت عجايب صنع خداى - عز و جل - ساحل ندارد ، پس لا جرم تفاوت اهل معرفت را در دوستى اندازه نيست . و از اين جمله كه دوستى به سبب آن متفاوت شود اختلاف [ 417 ] پنج سبب دوستى است كه آن را ياد كردهايم براى حب . چه كسى كه خداى را مثلا براى إحسان و انعام دوست دارد و براى ذات او دوست ندارد ، دوستى او ضعيف باشد . چه به تغير إحسان متغير شود ، پس دوستى او در حال بلا چون دوستى او در حال [ رضا ] و نعما « 155 » نباشد . و اما كسى كه او را براى ذات او دوست دارد - چه به سبب جمال و مجد و عظمت مستحق دوست داشتن است - دوستى او به تفاوت إحسان متفاوت نشود . پس اين و امثال اين سبب تفاوت مردمان است در دوستى ، و آن سبب تفاوت است در سعادت آخرت . و براى آن حق تعالى گفت : وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلًا ، « 156 » اى ، هر آينه آخرت بزرگ درجاتتر و بزرگ تفضيلتر [ است ] . بيان سبب در قصور فهمهاى خلق از معرفت حق تعالى ( 1 ) بدان كه ظاهرتر موجودات و روشنتر آن حق تعالى است . و اين آن اقتضا كردى كه معرفت او اول معارف بودى و سابقتر آن به فهمها و آسانتر آن به عقلها ، و كار بر ضد آن مىبينى . پس چاره نباشد از بيان سبب در آن . و ما او را ظاهرتر موجودات و روشنتر آن براى معنيى گفتيم كه آن را جز به مثال فهم نكنى ، و آن مثال آن است كه ما چون آدمى را بينيم كه بنويسد يا بدوزد ، زنده بودن او نزديك ما از ظاهرتر موجودات باشد . پس حيات و علم و قدرت او و ارادت او دوختن را نزديك ما از ديگر صفات ظاهر و باطن او ظاهرتر باشد . چه صفات باطن او چون شهوت و خشم و خلق و تندرستى و مرض او و كل آن را نشناسيم ، و صفات ظاهر او را بعضى نمىدانيم و در بعضى به شك باشيم ، چون مقدار درازى و اختلاف رنگ و گونه و غير آن از صفات او . و اما بودن حيات و قدرت و ارادت و علم او نزديك ما جلى است بى آن كه حس بصر به حيات و قدرت و ارادت او متعلق شود ، چه اين صفتها به چيزى از پنج حس در نتوان يافت ، پس امكان ندارد كه حيات و قدرت و ارادت او شناخته
--> ( 155 ) نعما ، نعمت ، إحسان . ( 156 ) إسراء 17 - 21 .