الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

540

إحياء علوم الدين ( فارسى )

دراز است ، و لايق اين علم نيست ، و براى آن حق تعالى موسى را - عليه السلام - گفت : لَنْ تَرانِي . « 84 » و گفت : لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ ، « 85 » اى ، در دنيا . و در رؤيت پيغامبر - عليه السلام - خداى را در شب معراج خلاف است ، و صحيح آن است كه پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - در شب معراج حق تعالى را نديد . و چون حجاب به مرگ برخيزد ، نفس به كدورتهاى دنيا ملوّث بماند و به كليت از آن جدا نشود ، اگر چه متفاوت باشد . چه بر جوهر بعضى ريم « 86 » و زنگ نشسته باشد ، و چون آيينه گشته كه از بسيارى بر هم نشستن ريم تباه شود و اصلاح و تصقيل نپذيرد . و اين آن كسان‌اند كه پروردگار خود هميشه محجوب باشند - نعوذ باللّه منه - و جوهر بعضى كه به حد رين « 87 » و طبع نرسيده باشد و از قبول زدودن و روشن كردن بيرون نيامده ، پس او را بر آتش عرضه كند تا ريم و زنگ از وى زايل شود . و عرضه كردن بر آتش به اندازهء حاجت تزكيت بود ، و كمتر آن يك لحظهء سبك است ، و بيشتر آن در حق مؤمنان ، چنان كه اخبار بدان وارد است ، هفت هزار سال . و هيچ نفسى از اين عالم رحلت نكند كه نه غبار و تيرگى با وى باشد ، اگر چه اندك بود . و براى آن حق تعالى گفت : وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيها جِثِيًّا ، « 88 » اى ، هيچ كس از شما نيست كه نه وارد آتش است ، پروردگار تو به جزم و حكم بر خود واجب كرده است و قضا فرموده ، پس پرهيزكاران را از آن برهانيم و ستمكاران را بگذاريم در آن به زانو در افتاده . و هر نفسى كه هست در ورود آتش بيقين است ، و در بيرون آمدن از آن بيقين نيست . پس چون حق تعالى تطهير و تزكيت آن به كمال رساند ، و حكم به مدت خود برسد ، و از كل آن چه شرع وعده فرموده است ، از عرض و حساب و غير آن ، فراغ حاصل شود ، و وقت استحقاق بهشت [ 406 ] در رسد - و آن وقتى مبهم است كه حق تعالى كسى را از خلق خود بر آن مطلع نگردانيده است ، چه وقوع آن بعد از قيامت باشد ، و وقت قيامت مجهول است - پس در آن حال مستعد شود به صفا و پاكى خود از كدورتها ، از آن جهت كه روى او را غبره‌اى « 89 » و قتره‌اى « 90 » نپوشاند تا حق سبحانه و تعالى در آن تجلى نمايد ، و براى او متجلى گردد چنان كه انكشاف آن تجلى به اضافت آن چه دانسته است چون انكشاف تجلى ديدنيها باشد به اضافت آن چه تخيل كرده بود . و اين مشاهده و تجلى آن است كه آن را « رؤيت » خوانند . پس اكنون رؤيت حق است ، به شرط آن كه مفهوم رؤيت استكمال خيال در متخيلى متصور كه به جهتى مخصوص باشد نبود ، چه رب الارباب از آن متعالى است ، بلكه چنان كه او را در دنيا

--> ( 84 ) اعراف 7 - 143 . ( 85 ) انعام 6 - 103 . ( 86 ) ريم ، زنگ فلزات ، چرك ، چرك زخم و تن و جامه . ( 87 ) رين ، چيره شدن گناه بر دل ، سياه شدن دل از تكرار گناه . ( 88 ) مريم 19 - 71 و 72 . ( 89 ) غبره ، گرد و غبار . ( 90 ) قتره ، گرد و غبار .