الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

521

إحياء علوم الدين ( فارسى )

خورشيد ، زيرا كه همه چيز از آثار قدرت اوست ، و وجود همه چيز تابع وجود اوست ، چنان كه وجود نور تابع وجود خورشيد است ، و وجود سايه تابع شخص است . بلكه اين مثال درست است به اضافت وهمهاى عوام ، چه ايشان تخيل كنند كه نور از خورشيد است و از او فايض شده است و به دو موجود است . و اين غلط محض است ، چه ارباب دلها را روشن شده است ، روشن شدنى ظاهرتر از ديدن چشم ، كه نور از قدرت حق تعالى بر سبيل اختراع حاصل شود نزديك مقابله ميان خورشيد و جسمهاى كثيف ، چنان كه نور خورشيد و عين آن و شكل و صورت آن نيز از قدرت حق تعالى حاصل شده است ، و ليكن غرض از مثالها تفهيم است ، و در آن حقايق مطلوب نيست . پس اكنون اگر دوست داشتن آدمى نفس خود را ضرورى است ، دوست داشتن كسى كه قوام او در مرتبهء اول بدوست ، و دوام او در اصل و صفات و ظاهر و باطن و جواهر و اعراض او در مرتبهء دوم ، به دو هم ضرورى است اگر آن را بر اين جمله بداند . و كسى كه از اين [ 390 ] دوستى خالى باشد بدان خالى بود كه به نفس خود و شهوتهاى آن مشغول شود ، و از پروردگار و خالق خود غافل گردد ، و او را حق شناختن او نشناسد ، و نظر او بر شهوات و محسوسات مقصور باشد . و آن عالم شهادت است كه بهايم در تنعم و توسّع آن با او شريك‌اند ، بيرون عالم ملكوت كه عرضهء آن را كسى نسپرد مگر كسى كه با ملايكه مشابهت دارد ، پس به اندازهء نزديكى در صفتهاى خود به فريشتگان در آن نگرد ، و بر اندازهء انحطاط او در حضيض عالم ستوران از آن قاصر شود . و اما سبب دوم آن دوست داشتن اوست كسى را كه در حق او محسن باشد ، و به مال او با او مساوات به جاى آرد ، و به سخن ملاطفت واجب دارد ، و به معونت خود مدد كند ، و در نصرت او و قمع دشمنان او ايستد ، و به دفع شرّ بدان از او قيام نمايد ، و در همهء نصيبها و غرضهاى او در نفس و فرزندان و قرابتان وسيلت شود ، چه او هر آينه محبوب او باشد . و اين بعينه اقتضا كند كه جز خداى را دوست ندارد ، چه اگر او حق المعرفة بشناسد هر آينه بداند كه محسن در حق او خداى است بس . و اما انواع إحسان او در حق همهء بندگان ، آن را نشمريم ، چه شمار بدان محيط نشود ، چنان كه حق تعالى گفت : وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها . « 33 » و به طرفى از آن در « كتاب شكر » اشارت كرده‌ايم . و ليكن اكنون اقتصار نماييم بر بيان آن كه إحسان از مردمان متصور نيست مگر بمجاز ، و محسن جز خداى نيست . و بايد كه فرض كنيم آن را در حق كسى كه همهء خزاين خود تو را دهد ، و حكم تو در آن مطلق گرداند چنان كه خواهى تصرف كنى ، پس پندارى كه آن احسانى است از او ، و آن غلط است . چه إحسان او به دو تمام شود ، و به مال او و به قدرت او بر مال ، و به داعيهء او كه باعث شد بر آن كه مال در حق تو صرف كند ، پس كيست كه انعام فرمود به آفريدن او ، و

--> ( 33 ) نحل 16 - 18 .