الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
451
إحياء علوم الدين ( فارسى )
نشناسد آن را مگر كسى كه به درجهء ميانه رسد . درجهء سوم و آن اعلى است ، آن است كه در حركات و سكنات خود در حضرت خداى چون مرده باشد پيش غسّال . فرق بيش از آن نباشد كه او نفس خود « 135 » را مردهاى بيند كه قدرت أزلي او را مىجنباند [ 337 ] چنان كه دست غسال مرده را ، و او آن است كه يقين او قوى شده باشد در آن چه او مجراى حركت و قدرت و علم و ارادت و ديگر صفتهاست ، و آن همه در وى به جبر حادث مىشود . پس در عين انتظار باشد چيزى را كه بر او رانده شود ، « 136 » و از كودك بدان ممتاز باشد ، كه كودك به مادر پناهد و بانگ كند و در دامن او آويزد و پس او بدود . بلكه مثال اين مثال كودكى باشد اگر چه بانگ نكند و مادر را نخواند مادر او را بطلبد ، اگر چه در دامن او نياويزد او را بردارد ، و اگر چه شير نخواهد به ابتدا بدهد . و اين مقام در توكّل ترك دعا و سؤال بار آرد ، از آن روى كه به كرم و عنايت او واثق باشد كه او به ابتدا پيش از آن بدهد كه از او درخواسته شود ، چه بسيار نعمت است كه به ابتدا پيش از دعا و استحقاق بداده است . مقام دوم ترك دعا و سؤال اقتضا نكند ، و ترك سؤال از غير او اقتضا كند بس « 137 » سؤال آيا وجود اين حالتها صورت بندد ؟ جواب بدان كه آن محال نيست و ليكن عزيز « 138 » و نادر است ، و مقام دوم و سوم عزيزتر « 139 » است از آن ، و مقام اوّل به امكان نزديكتر . آن گاه چون سوم و دوم يافته شود ، دوام آن بعيدتر از او باشد ، بلكه نزديك است كه مقام سوم در دوام چون زردى ترسناك باشد . چه انبساط دل سوى ديدن حول و قوّت و اسباب طبعى است ، و انقباض آن عارضى است ، چنان كه انبساط خون به همهء اطراف طبعى است ، و انقباض آن عارضى است . و ترس عبارت است از انقباض خون از ظاهر بشره سوى باطن تا سرخيى كه از وراى پردهء تنك بشره ديده شود محو گردد . چه بشره پردهاى تنك است كه سرخى خون از وراى آن ديده شود ، پس انقباض آن موجب زردى باشد ، و آن دايم نباشد . پس همچنين انقباض دل به كليت از ملاحظهء حول و قوّت و ديگر سببهاى ظاهر دايم نماند . و اما مقام دوم زردى محموم « 140 » را ماند ، چه آن يك روز و دو روز باقى ماند . و اوّل « 141 » زردى بيمار را ماند كه بيمارى او مستحكم شده بود ، و دور نباشد كه دايم ماند ، و دور نباشد كه زايل شود .
--> ( 135 ) شاعر ، آگاه . ( 136 ) عربى : فيكون بائنا على الانتظار لما يجرى عليه ( زبيدى 9 - 464 ) . ( 137 ) بس ، فقط . ( 138 ) عزيز ، كمياب ، نادر . ( 139 ) عزيز ، كمياب ، نادر . ( 140 ) محموم ، تبدار . ( 141 ) نسخهء خطى : و سوم ، عربى : و الاول يشبه صفرة مريض استحكم مرضه ( زبيدى 9 - 465 ) .