الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
430
إحياء علوم الدين ( فارسى )
كردى ، و مضطر گردانيدى اضطرارى كه از آن هيچ مخلص و مهرب « 53 » نيافت . پس ارادت گفت كه تعجيل مكن ، چه شايد كه مرا عذرى است و تو نادانسته ملامت مىكنى . چون من براى خود برنخاستهام بلكه مرا بر كردهاند ، و به طبع خود انگيخته نشدهام بلكه برانگيختهاند به حكمى قاهر و امرى جازم ، و من پيش از رسيدن آن ساكن بودم و ليكن از حضرت دل رسول علم بر زبان عقل به من رسانيد كه قدرت را ببايد انگيخت . پس من بضرورت او را برانگيختم ، چه من بيچارهام و قهر علم و عقل را مسخر ، و ندانم به چه جرم موقوف او شدهام ، و مرا مسخر كردهاند و طاعت او بر من لازم گردانيده ، و ليكن دانم كه آسوده و آرميده باشم تا اين وارد قاهر و حاكم عادل يا ظالم به من نرسد . و مرا چنان بر او موقوف [ 321 ] كردهاند و طاعت او بر من چنان لازم گردانيده كه هر گاه كه او حكم جزم كند مرا طاقت مخالفت او نباشد . لعمرى ، ما دام كه او در نفس خود متردد باشد و در حكم متحير بود ، من ساكن باشم و ليكن در استشعار و انتظار حكم او . و چون حكم او جزم شد ، من به طبع و به مقهورى در تحت طاعت او منزعج « 54 » شوم ، و قدرت را برانگيزم تا به مقتضى حكم او قيام نمايد ، پس حال من از « علم » پرس و عتاب در باقى كن « 55 » كه من همچنانم كه شاعر گفت : مهما ترحّلت عن قوم و قد قدروا * ان لا تفارقهم فالرّاحلون هم اى ، هر گاه كه از قومى رحلت كنى و ايشان توانند « 56 » كه از ايشان جدا نشوى ، رحلت كنندگان ايشان باشند . پس گفت : در صدق تو ريبتى نيست . و روى به عقل و علم و دل آورد و ايشان را مطالبت كرد و با ايشان معاتبت واجب داشت كه چرا ارادت را در كار آورديد و او را چنان گردانيديد كه قدرت را برانگيزد ؟ پس عقل گفت : من چراغىام كه به نفس خود برافروخته نشدهام ، و ليكن مرا افروختهاند . و دل گفت : من تختهام كه به نفس خود برانگيخته و گسترده نشدهام ، بلكه مرا بگستردهاند . و علم گفت : من نقشىام كه مرا بر بياض تختهء دل نگاشتهاند چون چراغ عقل روشن شده است ، و من به نفس خود بر تختهاى فرود نيامدهام ، چه اين تخته پيش از من بسيار خالى بود . حال من از قلم پرس ، چه خط جز از قلم حاصل نشود . پس در اين مقام سائل درماند و اين جواب او را قانع نگردانيد و گفت : بتحقيق دراز شد رنج من در اين راه ، و منازل من بسيار گشت ، و در هر كه طمع داشتم كه مرا از او غرضى حاصل شود او ما را حواله به ديگرى مىنمود ، ليكن در تردد بسيار بدان خوش مىبودم كه سخنى دلپذير و عذرى در دفع سؤال ظاهر مىشنيدم . اما آن چه تو گفتى كه من خطم و نقشم و مرا جز قلم ننگاشته است فهم
--> ( 53 ) مهرب ، گريزگاه . ( 54 ) منزعج ، از جاى برانگيخته . ( 55 ) در باقى كردن ، ترك كردن ، چشم پوشيدن . ( 56 ) توانند كارى كنند .