الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
22
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بينندگان به نور بصيرت و مدد جويندگان از انوار قرآن دانستهاند كه هر دل كه سليم است مقبول است در حضرت خداى - عز و جل - و متنعّم است در آخرت در جوار خداى و مستعد است كه به چشم باقى خود وجه اللّه بيند ، و دانستهاند كه دل در اصل سليم آفريده شده است ، چه هر مولودى بر فطرت زاده شود ، و سلامت از او فوت نشود مگر به كدورتى از غبار و تاريكى گناه كه روى او را بپوشاند ، و دانستهاند كه آتش پشيمانى آن غبار را نيست گرداند ، و نور نيكى تاريكى بدى را از روى دل محو كند ، و تاريكى معاصى با نور حسنات طاقت ندارد ، چنان كه تاريكى شب با نور روز طاقت ندارد ، بلكه چنان كه كدورت خاز « 61 » با سفيدى صابون طاقت ندارد . پس چنان كه جامهء خازگن پادشاه قبول نكند كه لباس او باشد ، دل تاريك را حق تعالى قبول نكند كه در جوار او باشد . و چنان كه جامه را در كارهاى خسيس باد روزه « 62 » داشتن خازگن كند و شستن آن به صابون و آب گرم لا محاله پاك گرداند ، كار بستن دل در شهوتها دل را خازگن كند و شستن به آب چشم و سوز پشيمانى پاك و پاكيزه گرداند . و هر دل كه پاك باشد مقبول بود ، چنان كه هر جامه كه پاكيزه باشد مقبول بود . و بر تو پاك كردن و پاكيزه گردانيدن است . اما قبول مبذول است ، و قضاى أزلي كه آن را مردّى نيست بدان سابق شده است ، و نام آن فلاح است در قول حق تعالى : قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها . « 63 » و هر كه بر سبيل تحقيق نشناسد ، شناختنى قوىتر و عالىتر از ديدن به چشم ، كه دل به طاعتها و معصيتها دو اثر متضاد پذيرد - كه يكى از آن را به استعارت ظلمت خوانند ، چنان كه جهل را ، و ديگرى را نور خوانند ، چنان كه علم را - و ضدّيت نور و ظلمت ضرورى است ، جمع ميان آن صورت نبندد . چنانستى كه از دين جز پوستهاى آن ندانسته باشد ، و جز از نامهاى آن به دو بويى نرسيده ، و دل او در پردهاى كثيف باشد از حقيقت دين ، بلكه از حقيقت نفس خود و صفات آن . و هر كه نفس خود را نداند به غير آن نادانتر باشد - و به « نفس » اينجا دل را مىخواهيم ، چه به دل خود غير آن را بشناسد - پس چگونه ديگرى را بشناسد كسى كه دل خود را نشناسد ! و هر كه [ 15 ] توهّم كند كه توبهاى صحيح باشد و مقبول نشود ، همچنان باشد كه توهّم كند كه خورشيد برآيد و تاريكى زايل نشود ، و جامه به صابون شسته شود و خاز نرود ، مگر آن كه خازى به سبب بسيارى تراكم آن در ميان جامه و تجاويف چنان فرو شود كه صابون آن را قلع نكند . و مثال اين آن بود كه گناه بر دل تراكم پذيرد تا به حدى كه طبع و رين « 64 » شود . و مثل اين دل بازنگردد و توبه نكند . آرى ، به زبان گويد كه توبه كردم . و آن همچنان باشد كه گازر به زبان گويد جامه را شستم . و اين گفتن اصلا جامه را پاكيزه نكند ، تا صفت جامه نگردد به استعمال چيزى كه ضد آن صفت باشد كه در او متمكّن شده است . و اين حال امتناع اصل توبه است . و آن دور نيست ، بلكه غالب بر بيشتر مردمان كه روى به دنيا دارند و از خداى به كليت روى بگردانيدهاند اين است . و اين بيان در قبول توبه نزديك ارباب بصاير بسنده است ، و ليكن ما آن را تقويت كنيم به نقل آيات و اخبار و
--> ( 61 ) خاز ، چرك . ( 62 ) بادروزه ، هر روزه . ( 63 ) شمس 91 - 9 . ( 64 ) رين ، چيره شدن گناه بر دل .