الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
329
إحياء علوم الدين ( فارسى )
درم براى ما گوشت خريدى ؟ گفت : مرا ياد ندادى « 5 » ، و اگر ياد دادى چنان مىكردم . چه او مالها را در خزانهء خداى داند . پس هر كه حال او اين باشد ، اگر چه همهء دنيا در دست او و خزانهء او بود ، او را زيان ندارد ، چه او مالها را در خزانهء خداى داند ، نه در دست خود ، پس فرق نكند ميان آن چه در دست او باشد يا در دست غير او . و بايد كه صاحب اين حال را مستغنى گويند ، زيرا كه او بىنياز است ، هم از وجود مال و هم از فقد آن . و از اين نام معنيى فهم بايد كرد كه مفارق نام غنى مطلق باشد كه بر حق تعالى اطلاق كنند ، و بر كسى از بندگان كه مالش بسيار باشد . چه كسى از بندگان كه مال او بسيار باشد و او بدان شاد بود ، فقير باشد به بقاى مال در دست او ، و غنى از در آمدن مال در دست او ، نه از بقاى آن ، پس او فقير باشد از وجهى . و اما اين شخص [ 246 ] غنى است ، هم از درآمدن مال در دست او ، و هم از بقاى آن در دست او ، و هم از بيرون آمدن آن از دست او ، چه او بدان متأذى نباشد تا محتاج شود به بيرون آمدن از دست او ، و بدان شاد نباشد تا محتاج شود به بقاى آن ، و فاقد آن نيست تا محتاج شود به درآمدن در دست او . پس غناى او به عموم مايلتر باشد . پس او بدان غنا كه صفت خدايى است نزديكتر بود . و نزديكى بنده به خداى به نزديكى صفات باشد ، نه به نزديكى مكان . و ليكن صاحب اين حال را غنى نخوانيم ، بلكه مستغنى خوانيم تا نام غنى باقى ماند كسى را كه غناى مطلق از همه چيزها او راست . و اما اين بنده اگرچه از مال مستغنى است ، هم به وجود و هم به عدم ، از چيزهاى ديگر جز آن مستغنى نيست ، و از مدد توفيق خداى مستغنى نيست ، براى آن كه استغنايى كه خداى - عز و جل - او را بدان آراسته است باقى ماند . چه دلى كه در بند دوستى مال است بنده است ، و مستغنى از او آزاد ، و حق تعالى او را از اين بندگى آزاد گردانيده است ، پس او محتاج باشد به دوام اين آزادى . و دلها ميان بندگى و آزادى گردنده است در وقتهاى نزديك ، زيرا كه ميان دو إصبع است از اصابع رحمان . پس براى اين نام غنى بر او با اين كمال جز مجازى نباشد . و بدان كه زهد درجهاى است كه آن كمال أبرار است . و صاحب اين حال از مقربان است ، پس لا جرم زهد در حق او نقصان است ، چه حسنات الابرار سيئات مقربان است . و اين براى آن است كه كراهيت دارندهء دنيا مشغول است به دنيا ، چنان كه رغبت كننده در آن مشغول است بدان . و مشغولى بجز خداى حجاب است از خداى ، چه ميان تو و ميان خداى دوريى نيست تا دورى حجاب شود ، بلكه به تو نزديكتر از رگ جان تو است ، و او در جايى نيست تا آسمانها و زمين ميان تو و ميان او حجاب باشد . پس ميان تو و ميان او حجاب نيست مگر مشغولى تو به غير او ، و مشغولى تو
--> ( 5 ) ياد دادن ، ياد آورى كردن .