الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

318

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و عنبرى گفت : اصحاب حديث بر در فضيل بن عياض جمع شدند ، پس او از دريچه ايشان را بديد و مىگريست و محاسن او مىلرزيد ، و گفت : قرآن را و نماز را لازم گيريد اى نيكبختان ، اين روزگار حديث نيست ، اين زمان زاريدن و گريستن و فروتنى و دعاست ، چون دعاى غرق شونده ، اين زمان آن است كه زبان خود را نگاه دارى و مكان خود پوشيده گردانى و دل خود را علاج كنى ، و معروف بگيرى و منكر بگذارى . و روزى فضيل را ديدند كه مىرفت ، گفتند : كجا ؟ گفت : ندانم . و از ترس حيران مىرفت . و ذرّ بن عمر گفت پدر خود عمر بن ذر را كه چگونه است كه متكلمان سخن مىگويند هيچ كس نمىگريد ، و چون تو سخن مىگويى از هر جانبي گريه شنيده مىشود ؟ گفت : اى پسر ، نوحه‌گر فرزند مرده چون نوحه‌گر مزدور گرفته نباشد . و آمده است كه گروهى بر عابدى رفتند و او مىگريست ، گفتند : چرا مىگريى ؟ گفت : براى ترسى كه خائفان در دلهاى خود يابند . گفتند : آن چيست ؟ گفت : ترس ندا ، به عرضه كردن بر خداى تعالى . و خوّاص بگريستى و در مناجات خود گفتى : پير شدم و تن من از خدمت ضعيف شد ، مرا آزاد فرماى . و صالح مرّى گفت كه ابن سمّاك به شهر ما آمد و گفت كه مرا چيزى از عجايب عابدان [ ديار ] خود بنماى ، او را سوى مردى بردم در بعضى قبيله‌ها كه در خانهء نيى بود ، پس دستورى خواستم و در رفتيم ، او را ديديم كه برگ خرما مىبافت ، پس من إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ فِي الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ « 200 » بخواندم ، پس مرد نعره‌اى زد و بيهوش درافتاد ، و سوى ديگرى رفتيم ، بر وى همين آيت بخواندم ، او هم نعره‌اى زد و بيهوش شد ، و بر سوم دستورى خواستم ، گفت : درآييد ، اگر ما را از پروردگار خود مشغول نگردانيد . پس لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ « 201 » بخواندم ، او نعره‌اى زد و خون از بينيش روان شد ، و او در خون مىگشت تا آن گاه كه خشك شد ، پس او را بر حال او بگذاشتيم و بيرون آمديم ، پس او را بر شش كس بگردانيدم ، از نزديك هر يكى بيرون آمديم و او را بيهوش مىگذاشتيم ، پس او را بر هفتم بردم و دستورى خواستيم ، زنى ديديم در خانه‌اى از نى ، گفت : درآييد . پس در رفتيم ، مردى نيك پير ديديم بر مصلّى نشسته ، پس سلام گفتيم ، او سلام ما نشنيد ، به آوازى بلند گفتم كه خلق را فردا مقامى است . پير گفت : آرى ، نيكبخت پيش است . « 202 » پس حيران بماند دهان گشاده و چشم باز ، به آوازى ضعيف مىگفت آوه آوه ، تا آواز منقطع شد ، پس عيال او گفت : بيرون رويد ، چه اين ساعت شما را از او منفعتى نباشد . آن گاه پس از آن از حال همه بپرسيديم : سه تن به هوش آمده بودند و سه تن به رحمت خداى - عز و جل - پيوسته ، اما پير سه روز بر آن حال حيران و مبهوت مانده بود كه فرض نمىتوانست گزارد ، آن گاه پس از سه روز به عقل بازآمد .

--> ( 200 ) مؤمن 40 - 71 و 72 . ( 201 ) إبراهيم 14 - 14 . ( 202 ) عربى : فقال الشيخ : بين يدي من ؟ ويحك .